تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



بدترین نفرین...

 

 

 

هوا خوب بود و نسیم سرد زمستونی که می وزید همه چی رو واسه یه روز خاطره انگیز و گرمای حضور دو نفره آماده کرده بود.

بعد از چند ساعتی گپ و خنده و درد دل و خلاصه عشق و خاطره وقت خداحافظی رسیده بود...

بعد از پیچ آخرین میدون سر اولین کوچه ترمز کرد ، یه نگاه به هم انداختن و ستاره در حالیکه چشاش پر خنده بود با همون لبخند ملیح همیشگی بهش نگاه کرد و گفت : تا یه روز دیگه منتظرت می مونم...

این عادت همیشگی ستاره بود که از آیدین خداحافظی نمی کرد...

آیدین همینجور که چشاش تو چشای قشنگ ستاره بود قبل از پیاده شدنش آروم دست ستاره رو گرفت و گفت :

دوستت دارم ستاره ، دوستت دارم ...

....

چند لحظه ای منتظر موند و تو امتداد کوچه رفتن ستاره رو نگاه کرد و با یه خاطره خوش ماشین و روشن کرد و راه افتاد. چندتا خیابون بیشتر نگذشته بود که یه دفه از توی آینه  نگاهش به خرس کوچولوی عروسکی افتاد که واسه ستاره اش خریده بود و حالا رو صندلی عقب ماشین جا مونده بود. سریع دور زد تا خودشو به ستاره برسونه.

تو راه هرچی سعی کرد موبایل ستاره رو بگیره مدام اشغال بود ، هنوز گوشی تو دستش بود و پاهاش رو پدال گاز که یه دفه از دور چشمش به ستاره افتاد که دوباره برگشته بود سر خیابون و انگار منتظر کسی بود در حالیکه گوشی موبایل دستش بود و به شدت سرگرم صحبت با کسی...

با خودش گفت : ستاره هم حتما متوجه موضوع شده و برگشته و منتظر برگشت منه...

  اما وقتی یه ماشین دیگه جلوی ستاره ترمز کرد و ستاره با خنده سوار شد دیگه اونقدرا هم به فکرش مطمئن نبود.

با چشای گرد شده ماشینی رو نگاه می کرد که چند لحظه قبل ستاره ی اون سوارش شده بود وسردرگم هزار تا سئوالی که تو ذهنش نقش بسته بود و واسه هیچ کدومشون جوابی نداشت.

یهو به خودش اومد و گفت حتما دارم اشتباه میکنم . ستاره ی من؟...نه...!!!

به سرعت راه افتاد تا به خودش ثابت کنه که اشتباه کرده...

تو مدتی که پشت سر اون ماشین بود از دور خنده ها و شوخی های ستاره رو با راننده ی اون ماشین می دید و هر لحظه بیشتر و بیشتر دلش می لرزید.

بلاخره توی یه پیچ خلوت یه خیابون متوقف شدن.

 آروم پیاده شد و تا چند قدمی اون ماشین رفت و همینکه سرش رو بالا آورد چیزی رو دید که آرزو می کرد کاش هیچ وقت نمی دید...

یعنی این همون ستاره بود؟!!!

یه پسر جوون و با کلاس راننده ی اون ماشین بود.

یعنی این همون ستاره ی چند ساعت قبل بود؟؟!!

همه ی آرزوهاش جلوی نگاهش داشت آتیش می گرفت و ویرونه می شد...

با خودش گفت : اما ستاره که ازم خداحافظی نکرد..!!!

نمی دونست اینا اشک حسرت بودن یا اشک نفرت که جلوی نگاهشو می بستن...

نگاه می کرد و نمی دونست باید باور کنه که این همون ستاره ی پاک و معصوم خودشه یا نه...؟؟!!

قلبش داشت از جا کنده می شد، سرش داشت از درد می ترکید و نفسش دیگه بالا نمی اومد... انگار داشتن شکنجه اش می کردن و دیگه چیزی نمونده بود که از غصه بمیره...

چند لحظه بعد آروم بلند شد کاری نکرد...حرفی نزد ، نگاهشو از ویرونه ی آرزوهاش گرفت و با پشت دست اشکاش و پاک کرد و رفت . وقتی پشتش به اونا بود فقط یه چیز گفت. چیزی که می دونست یه روزی ستاره می فهمه از هر نفرین عاشقی بدتر بود.

با چشایی که لبریز از اشک بودن هر چند که ستاره اونو نمی دید برگشت و واسش دست تکون داد و گفت :

خداحافظ...

 

(این یه خاطره بود از یه دوست که به اصرار خودش بصورت یه پست درج کردم )

 

 


 

 


یازدهم بهمن 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin