|
گاهی زندگی چه سخت می شه...یه لحظه هایی احساس می کنم به آخر رسیدم ، دلم میخواد تموم بشم و دیگه هیچی ازم نمونده باشه...فکر می کنم که برابر با هیچم ، زمان ازم جذر گرفته و دیگه انقدر کوچیک شدم که تقریباً مساوی با صفرم...
خدا هم انگار گاهی وقتا پاک ازم نا امید می شه و گله ها مو می ندازه پشت گوش..بابا، خدا خسته شدم....
دنیا ی یکنواخت...کدر و تاریک....
تنم گُر می گیره عین یه تنور پر از آتیش ، دیگه صورتمو به شیشه ی سرد میز هم که می چسبونم آرومم نمی کنه...
انگار گم می شم بین آدما...آخ که دلم چقدر لک زده واسه یه لحظه مردن.....
میمیری....
خاک می شی....
خاطره میشی....
فراموش میشی....
تموم میشی.....
عکسمو تو لیوان پر از چایی که میبینم یه نیم لبخندی می پره رو لبام...به خودم میگم نه....!!!انگار یه جاهایی هستم...!!!
......
...
.
|