تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



خسته شدم...

گاهی زندگی چه سخت می شه...یه لحظه هایی احساس می کنم به آخر رسیدم ، دلم میخواد تموم بشم و دیگه هیچی ازم نمونده باشه...فکر می کنم که برابر با هیچم ، زمان ازم جذر گرفته و دیگه انقدر کوچیک شدم که تقریباً مساوی با صفرم...

 

خدا هم انگار گاهی وقتا پاک ازم نا امید می شه و گله ها مو می ندازه پشت گوش..بابا، خدا خسته شدم....

دنیا ی یکنواخت...کدر و تاریک....

تنم گُر می گیره عین یه تنور پر از آتیش ، دیگه صورتمو به شیشه ی سرد میز هم که می چسبونم  آرومم نمی کنه...

انگار گم می شم بین آدما...آخ که دلم چقدر لک زده واسه یه لحظه مردن.....

میمیری....

    خاک می شی....

         خاطره میشی....

              فراموش میشی....

تموم میشی.....

عکسمو تو لیوان پر از چایی که میبینم یه نیم لبخندی می پره رو لبام...به خودم میگم نه....!!!انگار یه جاهایی هستم...!!!

......

...

.


بیست و هشتم دی 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin