تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



جاوید...

 

 

تازه با الناز آشنا شده بودم...دختر خوبی بود، دانشجوی ترم آخر روانشناسی.

با اینکه به لحاظ سنی تفاوت زیادی با هم داشتیم اما ارتباط خوبی با هم برقرار می کردیم. منو پیش خودش بچه نمی دید، خیلی زود انقدر با هم خوب شدیم که تونستم ازش بخوام برای دوره ی کارورزیش تو مراکز توانبخشی چندباری هم منو با خودش ببره...

تونست قبول کنه و منم مهمون لحظه هاشون کنه...

جایی که برای کاروزی می رفت مرکز آموزش بچه های معلول و عقب مانده ی ذهنی بود. یه دنیای دیگه بدون آدمایی با نقابهای دروغی...

معلول و عقب مانده که نه ، فرشته هایی که ما از درک خوبی هاشون عاجزیم...

الناز منو با خودش تو مرکز می چرخوند، کنار الناز می دیدم وقتی اون بچه ها با کمک ما یه نقاشی می کشیدن یا ساخت یه پازل رو تموم می کردن چه لبخند قشنگی چهره ی معصومشونو پر می کرد...

گاهی باهاشون بازی می کردیم و چه عجیب چهره های خالی از شیطنتشون پر از شادی می شد...

اونروز بار چندمی بود که می دیدمشون و چه عجیب بهشون عادت می کردم.

جاوید اسم یکی از اون فرشته ها بود...

یه پسر آروم و مهربون که 13 سال از عمر روزهاش بیشتر نگذشته بود...

سرنوشت عجیبی داشت ، وقتی به دنیا اومده بود بعد از یک ماه سر راهی میشه و تا 2 سالگی تو بهزیستی بزرگ میشه.

تو 2 سالگی خانواده ای  با بنام کردن خونشون به فرزند خوندگی قبولش می کنن اما بعد از مدتی متوجه معلول بودنش می شن و... و حالا جاوید اینجا بود.

همونطور که  دور یه میز نشسته بودیم و مشغول چیدن پازلها بودیم متوجه جاوید شدم که با جثه ی نحیفش کنار من نشسته بود.

سرش رو روی  میز گذاشته بود و بدنش می لرزید.

فکر کردم سردش شده باشه ، دستمو رو شونش گذاشتمو صداش کردم اما جوابی نیومد... همونطور که چشمم به بدن لرزون جاوید بود الناز صدا کردم تا براش پتو بیاره ولی........

تازه با صدای الناز به خودم اومدم که داد می زد " جاوید تشنج کرده ...."

جاویدو رو زمین خوابوند و با عجله رفت پایین تا دکتر خبر کنن. با دستای لرزون کنار جاوید زانو زدم و سرشو بین دستام گرفتم.

نمی دونستم چیکار کنم... سرش بین دستام بود و نگاه خیسم به صورت معصومش تا اینکه آروم شد.

دکتر چند دقیقه بعد رسید و ...

دکتر اومد اما جاوید 1 دقیقه قبل بین دستای من تموم کرده بود...

نگام به دستای خالیم بود که جاوید تا چند دقیقه ی قبل بینشون در حال جون دادن بودوحالا  جسم بی جون جاوید که آروم رو زمین درازکش خوابیده بود.

می خواستم تا می تونم نگاش کنمو صورتشو به خاطر بسپارم اما اشکام امون نمی دادن...

دلم بخاطر همه ی مظلومیتهاش آتیش گرفت ، صداش زدم.

 جاوید ، چه زود و چه راحت پر کشیدی...

چه لحظه ی تلخی بود هنوزم باورم نمی شه...


یازدهم اردیبهشت 1388 به خط خطی parisa



Blog Skin