تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



امروز 10 صبح...

مشتش که خورد تو لپم احساس کردم همه ی دندونام یکجا خورد شدن ، قضیه ی همین امروز صبح بود ، 10 صبح...

فکر کردم همه ی بخیه های توی دهنم وا شدن و امروز که نوبت کشیدن بخیه های لثه ام بود دکتر با دیدن همچین وضعیتی چی می گفت...

طعم خون و توی دهنم احساس می کردم اما نمی تونستم نگاهمو ازش بردارم... اصلا باورم نمی شد که یه دختر هم همچین مشت محکمی داشته باشه. دلم می خواست به تلافی کارش مثل خودش دندوناشو تو دهنش خورد کنم اما...داشت دیر می شد...

آره دیر می شد...

....

نمی دونستم چی شد که بجای کلاس از سالن سرو سر در آورده بودم ، نگاه بی جونم از پشت شیشه تو حیاط دانشگاه پرسه می زد که یهو نگاهم از بین همه تو رو پیدا کرد...فقط می خواستم ببینمت ، اما نمی دونم چطور شد که موقع بیرون اومدن از اونجا دستم به وسایل و کیف روی میز گیر کرد و ناخواسته همشونو پخش زمین کردم...

آدمی نیستم که بدون معذرت خواهی راهمو بکشمو برم اما داشت دیر می شد...

وقتی کاپشنمو کشید و شروع کرد به چرت و پرت گفتن فقط گفتم که من باید برم...اما نذاشت و ادامه داد ، مجبور شدم جوابشو بدم شاید ولم کنه اما ....دستش خیلی سنگین بود. آخ که جای مشتش رو دهن آش و لاشم چه دردی داشت.

همینکه تونستم خودمو آزاد کنمو برسم دم در ورودی از دور دیدمت که سوار شدی و رفتی...

من دیر رسیدم.


دهم اسفند 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin