تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



کوه...

 

 

به زحمت خودمونو رسوندیم به نوک کوه...

همه خسته بودیمو منم خسته تر از همه چون غلبه بر ترسی که از ارتفاع دارم اونم به تنهایی و بدون هیچ کمکی برام واقعا طاقت فرسا شده بود. چندین بار در طول مسیر بخاطر سر خوردن پام و ترسم بقیه رو هم اذیت کرده بودم و از این بابت بدجوری خجالت زده بودم... کمی با فاصله از بقیه نشستم و گفتم میخام فقط یه کم حالم بهتر شه...به اطراف نگا می کردمو جوونای زیادی که تو دسته های چند نفری مشغول بالا اومدن بودن و اغلب هم دسته های مختلط . بینشون چشمم به دختر و پسری افتاد که حین بالا اومدن به شدت مشغول بگو و بخند بودن...

چهره ی هر دوشون پر از شادی بود، مطمئن بودم شادی اون لحظه رو با هیچ چیز عوض نمی کردن...

دخترک با دست محکم بازوی پسرو گرفته بود وهمینطور که به کمک اون بالا می یومد تند و تند شاید چیزی رو تعریف می کرد و یه دفعه هر دوشون به شدت می زدن زیر خنده...

یه کم اونطرفتر چند نفری با هم نشسته بودنو تند و تند سیبی رو که تو دست هر کدومشون بود رو گاز می زدن، بینشون ظاهرا یکی از پسرا آب خواست دختری که کنارش و کمی بالاتر از اون نشسته بود و دوستشم بود لیوانی در آورد تا بهش آب بده اما وقتی پسرک حواسش نبود چیزی دیگه هم توی آبش ریخت و پسر بیچاره بی توجه لیوانو سر کشیدن همونو منفجر شدنش هم همون...با پریدنش همگی زدن زیر خنده ، دختره اینبار واسه آروم کردنش بطری آب توی دستش رو روی سرش خالی کرد...!

با تماشاشون بی اختیار منم خندم می گرفت...

پایینتر دختری که ظاهرا مثل من با ارتفاع مشکل داشت یه جایی از کوه گیر کرده بودو فقط تونسته بود آستینه تیشرتی که پسره دور گردنش بسته بودو بگیره...!حالا هی اون میکشید که نیفته و پسره که نمی دونست خودشو از خفگی نجات بده یا اونو!

البته بعد کمی کلنجار رفتن هردوکار رو انجام داد...

............

تمام اطراف پر از صحنه های مختلف بود. یه دفعه یاد خودم افتادم ، منی که تنها اونجا نشسته بودم ،سرمو چرخوندمو به بچه ها نگا کردم ، موقع بالا اومدن انقدر اذیتشون کرده بودم که حالا زیاد یادم نمی افتادن...

هر چند دیگه از تنها بودنم شکایتی نداشتم اما بازم بین همه ی اون آدما احساس غریبی عجیبی می کردم ، بازم اون احساسی که هیچ جا ازم جدا نمی شد.

به غربت و بی کسی عادت کرده بودم و دلم هیچ کس و نمی خواست ، آرزوی بودن بجای هیچ کدوم از اون آدما رو نداشتم .

من مدتها بود که رها شده بودم...اما واسه گذشته پشیمون نبودم ، همیشه باورم این بود که هر کس رو باید انقدر دوست داشته باشی که می خوای اون دوستت داشته باشه، و حالا اگه من بخاطر عشقم انقدر غریب شده بودم و سرزنش می شدم اهمیتی نداشت من حرفی نداشتم .

این گویا تقدیر من بود...تقدیر من ...

 


پنجم اسفند 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin