تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



تاریخ مصرف...!

هر کسی یه تاریخ مصرفی داره و دیگه تاریخ مصرف تو گذشته...

دیگه برام تکراری شدی و واسم جذابیتی نداری مثل یه عروسک تکراری ...

وقتی عشقی در کار نباشه ، این روابط یه بر چسب تاریخ دار می زنه رو پیشونی آدم و حالا خیلی وقته از تاریخ انقضاء وجود تو توی قلبم گذشته و دیگه نمی خوامت...

...........

هنوز صداش و حرفاش یادمه... اینا در واقع چیزایی بود که می خواست بگه اما نمی تونست و بین یه سری جملات مودبانه می پوشوندشون تا بهم بفهمونه ، من به حرفاش گوش می دادم و چقدر دلم براش می سوخت ، وقتی تمام سعی اش رو می کرد که یه جوری غیر مستقیم این حرفها رو بهم بفهمونه...

از گوشه ی چشمم اشکای گرمی سرازیر می شدن ، خیلی گرم ، آخه اون همه ی زندگی من بود...

احساس می کردم روحم از درد رنجی که می کشیدم خیال پرواز داشت.اما محکوم بود به اسارت بین میله های زندون جسم  خاکی...

ولی اون اینا رو نمی فهمید ، می خواست بره... بره سراغ عشقای رنگارنگ و تازه ی دیگه چون من دیگه جذابیتی واسش نداشتم اما اونا واسش تازگی داشتن. هنوز به حرفاش گوش می دادم...

آخ که چقدر سعی می کرد بفهمم... اما منکه از همون اول هم معنی حرفاشو فهمیده بودم !

فهمیده بودم که می خواد بگه " دارم یه جوری دکت می کنم .... "

حتی واسه راضی کردنم خودشو بد می کرد ، نمی خواست بگه که دیگه از تو بدم می یاد واسه همین مدام می گفت : ببین این منم که بدم...اگه بری از دستم راحت میشی و تازه می فهمی که چقدر راحت شدی...

 

 

من هیچی نمی گفتم...دلم هوای مردن می کرد ولی افسوس که اونم نمی شد...

تو گذشته واسه نرفتنش هر کاری که بلد بودمو کردم اما حالا بازم ، بازم اون می خواست که بره...

گرمی اشکام صورتم و وجود و قلبمو می سوزوند....

کاش تپشهای قلبمو می دید که چطور با رفتنش دیوونه وار به دیوار دلم ضربه می زدن...

کاش می دید جدال بین روح خسته و زمین خاکی رو که درد جداییش تیکه و پارش کرده بود...

اون بود که به همه چیز اون زندگی سرد و خسته کننده  معنی می داد...دیگه هیچی مهم نبود...هیچی

دیگه شب با روز فرقی نداشت...دیگه خنده دلیلی نداشت... دیگه زنده بودن هم مفهومی نداشت...

و اون رفت...

بعد اون همه سال ، اون رفت به همین سادگی ...

و من موندم با دنیایی از خاطره که هنوزم آتیشم می زنن و روحی که محکوم به دیدن و دم نزدنه....

شاید بودنم تکراری شده کاش می شد نبود ، شاید اگه باورش می شد  دیگه برگشتی ندارم  اونوقت کمی فقط کمی باورم می کرد ، شاید اونوقت کمی فقط کمی دوستم داشت...

کاش.......

 


بیست و هفتم بهمن 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin