من از زندگی ام خیری ندیده ام و هر موقع یادم می آید كه در دوران كودكی و نوجوانی چقدر از پدرم كتك خورده ام، سرم درد می گیرد و احساس خستگی می كنم!
از شما چه پنهان ،پدرم كه آدم تند خو و پرخاشگری است سر كوچكترین مسئله ای دستش را رویم بلند می كرد و آزارم می داد. پانزده ساله بودم كه او گفت می خواهد برایم زن بگیرد!
همه فكر می كردند كه پدر شوخی می كند اما او كه نمی خواست از دوست ثروتمند خود جدا شود مجبورم كرد تا در برابر چشم های حیرت زده دیگران كت و شلوار دامادی بپوشم وبا دختری كه 8 سال ازمن بزرگتر بود ازدواج كنم.
با این كار ،ما مضحكه اقوام و آشنایان شدیم و هر كس خبر ازدواجم را می شنید با تعجب می گفت: این بچه هنوز باید درس بخواند و بازی كند ! البته آن ها راست می گفتند چون من واقعا آمادگی پذیرش این مسئولیت سنگین را نداشتم.
حامد ادامه داد : من و شقایق زندگی مشترك خود را پس از دو ماه آغاز كردیم و یك سال بعد نیز صاحب فرزند شدیم اما در این مدت نتوانستیم همدیگر را درك كنیم و كم كم همسرم حرف جدایی را پیش كشید . او كه با پسری هم سن و سال خودش آشنا شده بود از من طلاق گرفت و سرپرستی بچه را نیز بر عهد ام گذاشت.
شاید باورتان نشود همیشه فكر می كردم كه پسرم فرشید، برادر كوچكم است و مادرم باید او را ترو خشك كند . با بیرون رفتن شقایق از زندگی ام تازه داشتم نفس راحتی می كشیدم كه یك روز پدرم گفت: من و مادرت نمی توانیم تا ابد بچه تو را نگهداریم و باید از كوری چشم پدر شقایق هم كه شده، زن بگیری!
با شنیدن این حرف دوباره باری از غم بر روی شانه هایم نشست . در مقابل پدرم ایستادم و خیلی جدی گفتم : دوست ندارم ازدواج كنم ! در این لحظه ناگهان او از جا برخاست و مرا در مقابل چشمان فرزندم به باد كتك گرفت .
دو روز بعد از این ماجرا ، بساط عروسی من وخواهر زاده یكی از همكاران پدرم كه زنی مطلقه بود بر پا شد و باز دوباره در حلقه گرفتاری های زندگی افتادم.
نمی دانم درد دلم را كجا و به چه كسی بگویم . تا دیروز از پدرم كتك می خوردم و حالا همسرم كه 6 سال از من بزرگتر است مرا مورد ضرب و شتم قرار می دهد . دلم می خواهد آزاد باشم و مثل هم سن و سالان خودم تفریح كنم و حتی ادامه تحصیل بدهم ولی به قول مادرم ، كام مرا با بدبختی آمیخته اند و...
حامد در حالی كه با نگرانی خاصی به گوشه ای خیره شده بود خیلی آرام گفت: دلم برای خودم و بچه ام می سوزد به عنوان یك جوان 17 ساله كه دیگران سرم رابه سنگ زمانه كوبیده اند می خواهم بگویم پسرم راخیلی دوست دارم و اجازه خواهم داد تا بزرگ شود!
( غلامرضا تدینی راد - خراسان رضوی)
