|

دیشب خواب دیدم من بودمو تو بودی ،یه اتاق تاریک تاریک...
گرم گرم...
تو به دیوار تکیه دادی و اینجوری که پاهاتو دراز کردی منم اومدم سرموگذاشتم روی شونه ی تو....
بهت میگم چشماتو می بندی؟
میگی آره...
میگم برام قصه میگی؟
میگی آره....
بعد یه قصه ی بلند و تموم نشدنی برام میگی. میدونی میخام چیکار کنم؟
می خام خودمو بکشم....
تو که چشماتو بستی و نمی بینی که تیغ رو از جیبم در می یارم نمی بینی که رگمو زدم ، نمی بینی که خون می پاشه....
فقط حس میکنی که بدنم سرد شده ،منو محکمتر تو بغلت فشار میدی....
بعد چشماتو باز میکنی میبینی من مردم....
داری گریه میکنی؟
گریه نکن عزیزم....
منکه دیگه نیستم اشکاتو پاک کنمو بگم " خوشگل شدیاااااا...."
گریه نکن باشه؟
دلم می شکنه هاااااااااااااااااااااا
|