|

به چشمانم بنگر و آنگاه بگو : باورت نکرده ام
به گریه هایم تا هنگام سحر ، به آوای بی قراری ام تا مرز اعتراف به زلالی و پاکی عشق
به فریاد نگاهم که ناامید تو را بارها و بارها تو را و تنها تو را می خواند ، توجه کن و آنگاه بگو : تو را باور ندارم ، تو را نمی شناسم ، تو را نمی فهمم...
به جنبش لرزان لبهایم وقتی آنقدر به تو نزدیکم و از تو دور ، وقتی می خواهم بگویم محبوبم ، مهربانم ، بیگناهم بنگر و آنگاه بگو: تو را نمی بینم ، تو را ندیده ام ، تو را نخواهم دید...
به تقلای بی وقفه ام نظر بیافکن و ببین چگونه از ویرانه ای ساکت و مخوف
بهشتی سرشار از عشق و صفا بپا می کنم ، و حلقه های درشت انتظار را به اسارت زمان در می آورم
رهایم مکن !
گزیدهای از کتاب تقدیر شوم نوشته ی مریم جعفری
|