تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



خداحافظ...

 

خداحافظ دارم می رم...

دیگه داره تموم میشه...

همون روزا که می گفتی...

به پای من حروم میشه...

می رم اما می دونی خیلی...

دلم تنگ چشات میشه...

عزیزم خوش به حال اونکه...

 داره این روزا فدات میشه...

 

 

برای دیدن آلبوم تصاویر محمد یاوری اینجا کلیک کنید 

 


بیست و پنجم تیر 1388 به خط خطی parisa



دل تنگ...
 

سلام

این اولین آپم بعد رفتن عزیزترین کسمه...

 

نمی دونستم چجوری و از چی باید نوشت اما خب دیگه... به قول خیلی ها دنیا همینه...

البته دنیا بی رحمیشو خیلی وقته ثابت کرده .

چقدر عوض شده بودمو چقدر دیگه هم عوض شدم...

دیگه هیچیم مثل قبل نیس...

حرف زدنم، فکرم ، حتی ظاهرم...

به قول خودم هر روز آپدیت تر از دیروز...

پاک بی خیال دنیا... دیگه دورو بریامم هر روز نسبت بهم بی خیال تر از دیروز...

میون زمین وآسمون سرگردون...نه... تو آسمونا جایی واسه ما پیدا نمی شه...

بی خیال حالا همین زمینو عشقه...

چقدر این روزا سردردام بیشتر شده... انگار یه پتکه و سر بی صاحب من...

ای بابا... بگذریم...

راستی نشونی یه چرت پر از خستگی و بی هیاهو و آروم کجاس؟؟؟؟

خیلی وقته گمش کردم...

وای که دلم چقدر لک زده واسه یه غروب  خلوت و بی کس لب دریا ، که توش منو گیتار خستم غوغا کنیم...

 


بیست و سوم تیر 1388 به خط خطی parisa



تو هم رفتی...

 

مادر بزرگم ، مادربزرگ بلاخره از پس دلتنگی هات پر کشیدی...و کاش می دونستم از کجای آسمونها اشکامو میبینی.

کاش بودی و میدیدی که بعد رفتنت من موندمو مادری که دل شکسته شد... مادرم که بعد رفتنت سرعت سفید شدن موهاش انقدر سریع شده که با چشمای ضعیف هم میشه راحت شاهدشون بود.

چین و چروکهای چهره اش که هر روز بیشتر و بیشتر می شن چقدر منو یاد چشمای نگرانت می اندازن...

چقدر دوست دارم بازم بودی و نمی رفتی...

چقدر دوست داشتم بارم همدم چشای دلتنگ پر از اشکت می شدم...

کاش بودی و همونقدر که تنهام نمی ذاشتی دیگه تنهات نمی ذاشتم.

کاش زودتر از این می دونستم که انقدر دوستت داشتم...

چرا ؟ چرا خدا تو رو هم ازم گرفت؟ کاش بازم بودی و تو غربت این دنیای غریب همسایه ی دل خستگی های هم می شدیم.

چقدر حرف که تو دلم موند و تو نشنیدی و رفتی...

نمی دونم صدای ضربه های قلب پر اضطرابمو وقتی روحت تا آسمونا پر کشید و چشای خیسم بصورت آروم و بی فروغت دوخته شده بود و می شنیدی یا نه...

هنوزم باورم نمی شه...

باورم نیس که توام دیگه نباشی...یادته قرارمون بود با هم یه کلبه ی تنهایی به پا کنیم و منم بشم دخترک دیوونه ی خودت ؟

به قرارمون وفا نکردی و رفتی...

جای خالیت کنار ایوون آتیشم می زنه ، یاد شبی که با دستای خودم جسم بی روحت رو روی زمین دراز می کردم یادم نمی ره...

آخ که چقدر دوستت دارم ، به اندازه ی بچگی ، به اندازه ی همه ی اون ثانیه هایی که تو مادرم بودی.

 

راستی مادربزرگ ، پیش بابابزرگ و بابام که رسیدی سلام منم برسون...

بگو که چقدر دلتنگم.............................................................

آخرین ناله های پر از دردمو فراموش نکن و حلالم کن...

 

 


دهم تیر 1388 به خط خطی parisa



Blog Skin