|

مادر بزرگم ، مادربزرگ بلاخره از پس دلتنگی هات پر کشیدی...و کاش می دونستم از کجای آسمونها اشکامو میبینی.
کاش بودی و میدیدی که بعد رفتنت من موندمو مادری که دل شکسته شد... مادرم که بعد رفتنت سرعت سفید شدن موهاش انقدر سریع شده که با چشمای ضعیف هم میشه راحت شاهدشون بود.
چین و چروکهای چهره اش که هر روز بیشتر و بیشتر می شن چقدر منو یاد چشمای نگرانت می اندازن...
چقدر دوست دارم بازم بودی و نمی رفتی...
چقدر دوست داشتم بارم همدم چشای دلتنگ پر از اشکت می شدم...
کاش بودی و همونقدر که تنهام نمی ذاشتی دیگه تنهات نمی ذاشتم.
کاش زودتر از این می دونستم که انقدر دوستت داشتم...
چرا ؟ چرا خدا تو رو هم ازم گرفت؟ کاش بازم بودی و تو غربت این دنیای غریب همسایه ی دل خستگی های هم می شدیم.
چقدر حرف که تو دلم موند و تو نشنیدی و رفتی...
نمی دونم صدای ضربه های قلب پر اضطرابمو وقتی روحت تا آسمونا پر کشید و چشای خیسم بصورت آروم و بی فروغت دوخته شده بود و می شنیدی یا نه...
هنوزم باورم نمی شه...
باورم نیس که توام دیگه نباشی...یادته قرارمون بود با هم یه کلبه ی تنهایی به پا کنیم و منم بشم دخترک دیوونه ی خودت ؟
به قرارمون وفا نکردی و رفتی...
جای خالیت کنار ایوون آتیشم می زنه ، یاد شبی که با دستای خودم جسم بی روحت رو روی زمین دراز می کردم یادم نمی ره...
آخ که چقدر دوستت دارم ، به اندازه ی بچگی ، به اندازه ی همه ی اون ثانیه هایی که تو مادرم بودی.
راستی مادربزرگ ، پیش بابابزرگ و بابام که رسیدی سلام منم برسون...
بگو که چقدر دلتنگم.............................................................
آخرین ناله های پر از دردمو فراموش نکن و حلالم کن...
|