تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



دل من خونه تکونی نداره...

نمی دونم ، مدتهاست که نمی دونم، چطور میشه تو ازدحام این آدمها بود و نبود،چطور میشه بود و از قید هر چی بودنه رها شد ، نمی دونم چطوره که هیچ کس بزرگترین تنهاییت رو نمی بینه اما کوچکترین اشتباه زیر ذره بین بد بینی انقدر بزرگ می شه که قابل بخشودگی نیست ، نمی دونم چرا قطره های کوچیک اشکت برای همه بحث برانگیزه اما هیچ کس ازت نمی پرسه تاریخ انقضاء آخرین لبخندت کی بوده...

زیر چتر غدار زمان دلم لک زده بود واسه تلالوء امواج طلایی که راه رسیدن به آسمون رو برام روشن کنن...دلم رو ذبح می کنن با تپش های مستانه ی نگاههای عاشقی که راه به جایی ندارن ، در قربانگاه تاریک و نمور عشقهای طرد شده...

غسل اشک و خون پیشکش گور تاریک مرگ احساس می کنم.

 

 

تیک تاک ساعت نغمه ی اشک و لبخند زمان رو زمزمه می کنه ، اشک مرگ ثانیه ها و لبخندی از گذر تولدی دیگر ، که گویی این زمزمه رو تکرار می کنن، مرگ، حیات ، مرگ ، حیات ، مرگ ، ...

و منی که در تمام ثانیه ها می میرم و تولدم تحمل زجری دوباره ست .

وقتی تنهای دلم معنی تپش های قلبم رو ازم میگیره دیگه سال نوئی نیست ، که این سال نو ادامه ی قصه ی تلخ همین ثانیه هاست.

تولدی هم نیست ، تنها و تنها غروب انوار خورشیده و طلوع فقط معنی تحمل درد گشوده شدن نگاهم هر روز و هر روز بدون شیرینی حضور همون تنهاترین تنهاست...

فقط یه خواهش داشتم... بین این آدما بذار پیشت بمونم...ولی منو ندید...

کاش هرگز دیگه طلوعی نبود...


هفدهم اسفند 1387 به خط خطی parisa



...

می بینی خراب و داغونت شدم ، سوختم

خوشی تو رو به تنهایی خود فروختم

اگه ارزون تو رو دادم به یه دنیایی که خود نیستم

چونکه من زاده ی دردمو با درد و غم غریب نیستم

                                                  غریب نیستم

                                                          غریب نیستم

 

گاهی وقتا بی خبر می یام کنار پنجره ات

تا یه کم ببینمت آخ که دلم تنگ واست

خوشم از شادی تو وقتی می خندی با رقیب

تو دلم تازه میشه یه درد کهنه ی غریب

همه دردا رو کشیدم جز این درد عاشقی

سهم من از باغ عشق شد گل زرد عاشقی

آی دلم ببخش اگه یه درد تازه ای اومد

آخرین فصل غم ماست فصل سرد عاشقی


دوازدهم اسفند 1387 به خط خطی parisa



می خواهم فاحشه بشوم...!

انشاء تکان دهنده ی یک دختر ۱۰ ساله...

می خواهم فاحشه بشوم...!!!

ادامه مطلب رو حتما بخون.



ادامه خی خطی هام

دهم اسفند 1387 به خط خطی parisa



امروز 10 صبح...

مشتش که خورد تو لپم احساس کردم همه ی دندونام یکجا خورد شدن ، قضیه ی همین امروز صبح بود ، 10 صبح...

فکر کردم همه ی بخیه های توی دهنم وا شدن و امروز که نوبت کشیدن بخیه های لثه ام بود دکتر با دیدن همچین وضعیتی چی می گفت...

طعم خون و توی دهنم احساس می کردم اما نمی تونستم نگاهمو ازش بردارم... اصلا باورم نمی شد که یه دختر هم همچین مشت محکمی داشته باشه. دلم می خواست به تلافی کارش مثل خودش دندوناشو تو دهنش خورد کنم اما...داشت دیر می شد...

آره دیر می شد...

....

نمی دونستم چی شد که بجای کلاس از سالن سرو سر در آورده بودم ، نگاه بی جونم از پشت شیشه تو حیاط دانشگاه پرسه می زد که یهو نگاهم از بین همه تو رو پیدا کرد...فقط می خواستم ببینمت ، اما نمی دونم چطور شد که موقع بیرون اومدن از اونجا دستم به وسایل و کیف روی میز گیر کرد و ناخواسته همشونو پخش زمین کردم...

آدمی نیستم که بدون معذرت خواهی راهمو بکشمو برم اما داشت دیر می شد...

وقتی کاپشنمو کشید و شروع کرد به چرت و پرت گفتن فقط گفتم که من باید برم...اما نذاشت و ادامه داد ، مجبور شدم جوابشو بدم شاید ولم کنه اما ....دستش خیلی سنگین بود. آخ که جای مشتش رو دهن آش و لاشم چه دردی داشت.

همینکه تونستم خودمو آزاد کنمو برسم دم در ورودی از دور دیدمت که سوار شدی و رفتی...

من دیر رسیدم.


دهم اسفند 1387 به خط خطی parisa



کوه...

 

 

به زحمت خودمونو رسوندیم به نوک کوه...

همه خسته بودیمو منم خسته تر از همه چون غلبه بر ترسی که از ارتفاع دارم اونم به تنهایی و بدون هیچ کمکی برام واقعا طاقت فرسا شده بود. چندین بار در طول مسیر بخاطر سر خوردن پام و ترسم بقیه رو هم اذیت کرده بودم و از این بابت بدجوری خجالت زده بودم... کمی با فاصله از بقیه نشستم و گفتم میخام فقط یه کم حالم بهتر شه...به اطراف نگا می کردمو جوونای زیادی که تو دسته های چند نفری مشغول بالا اومدن بودن و اغلب هم دسته های مختلط . بینشون چشمم به دختر و پسری افتاد که حین بالا اومدن به شدت مشغول بگو و بخند بودن...

چهره ی هر دوشون پر از شادی بود، مطمئن بودم شادی اون لحظه رو با هیچ چیز عوض نمی کردن...

دخترک با دست محکم بازوی پسرو گرفته بود وهمینطور که به کمک اون بالا می یومد تند و تند شاید چیزی رو تعریف می کرد و یه دفعه هر دوشون به شدت می زدن زیر خنده...

یه کم اونطرفتر چند نفری با هم نشسته بودنو تند و تند سیبی رو که تو دست هر کدومشون بود رو گاز می زدن، بینشون ظاهرا یکی از پسرا آب خواست دختری که کنارش و کمی بالاتر از اون نشسته بود و دوستشم بود لیوانی در آورد تا بهش آب بده اما وقتی پسرک حواسش نبود چیزی دیگه هم توی آبش ریخت و پسر بیچاره بی توجه لیوانو سر کشیدن همونو منفجر شدنش هم همون...با پریدنش همگی زدن زیر خنده ، دختره اینبار واسه آروم کردنش بطری آب توی دستش رو روی سرش خالی کرد...!

با تماشاشون بی اختیار منم خندم می گرفت...

پایینتر دختری که ظاهرا مثل من با ارتفاع مشکل داشت یه جایی از کوه گیر کرده بودو فقط تونسته بود آستینه تیشرتی که پسره دور گردنش بسته بودو بگیره...!حالا هی اون میکشید که نیفته و پسره که نمی دونست خودشو از خفگی نجات بده یا اونو!

البته بعد کمی کلنجار رفتن هردوکار رو انجام داد...

............

تمام اطراف پر از صحنه های مختلف بود. یه دفعه یاد خودم افتادم ، منی که تنها اونجا نشسته بودم ،سرمو چرخوندمو به بچه ها نگا کردم ، موقع بالا اومدن انقدر اذیتشون کرده بودم که حالا زیاد یادم نمی افتادن...

هر چند دیگه از تنها بودنم شکایتی نداشتم اما بازم بین همه ی اون آدما احساس غریبی عجیبی می کردم ، بازم اون احساسی که هیچ جا ازم جدا نمی شد.

به غربت و بی کسی عادت کرده بودم و دلم هیچ کس و نمی خواست ، آرزوی بودن بجای هیچ کدوم از اون آدما رو نداشتم .

من مدتها بود که رها شده بودم...اما واسه گذشته پشیمون نبودم ، همیشه باورم این بود که هر کس رو باید انقدر دوست داشته باشی که می خوای اون دوستت داشته باشه، و حالا اگه من بخاطر عشقم انقدر غریب شده بودم و سرزنش می شدم اهمیتی نداشت من حرفی نداشتم .

این گویا تقدیر من بود...تقدیر من ...

 


پنجم اسفند 1387 به خط خطی parisa



50 سال بعد...!

 

تا حالا فکر کردید که 50 سال دیگه چه اخباری از رادیو و تلویزیون پخش میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب اینجا خلاصه ای از این اخبار رو می بینید...

ادامه ی مطلب رو بخون زیاد نیست....



ادامه خی خطی هام

یکم اسفند 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin