تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



خسته شدم...

گاهی زندگی چه سخت می شه...یه لحظه هایی احساس می کنم به آخر رسیدم ، دلم میخواد تموم بشم و دیگه هیچی ازم نمونده باشه...فکر می کنم که برابر با هیچم ، زمان ازم جذر گرفته و دیگه انقدر کوچیک شدم که تقریباً مساوی با صفرم...

 

خدا هم انگار گاهی وقتا پاک ازم نا امید می شه و گله ها مو می ندازه پشت گوش..بابا، خدا خسته شدم....

دنیا ی یکنواخت...کدر و تاریک....

تنم گُر می گیره عین یه تنور پر از آتیش ، دیگه صورتمو به شیشه ی سرد میز هم که می چسبونم  آرومم نمی کنه...

انگار گم می شم بین آدما...آخ که دلم چقدر لک زده واسه یه لحظه مردن.....

میمیری....

    خاک می شی....

         خاطره میشی....

              فراموش میشی....

تموم میشی.....

عکسمو تو لیوان پر از چایی که میبینم یه نیم لبخندی می پره رو لبام...به خودم میگم نه....!!!انگار یه جاهایی هستم...!!!

......

...

.


بیست و هشتم دی 1387 به خط خطی parisa



عجب طاقتی داری خدا...

تاریخ هیچ وقت این جنایات رو فراموش نخواهد کرد... 

امروز 20 روز از اولین روز بمباران غزه می گذره...

و نزدیک به 500 هزار نفر دراین 20 روز شهید و مجروح شدند.

یک سوم شهدا و مجروحین بچه هایی هستند که هیچ کس نمی دونه چه ظلمی در حق اسراییل کرده بودند که چراغ زندگیشون انقدر زود خاموش شد...

امروز تصویری از یه دختر بچه ی 12 ساله دیدم که برادر 2 ساله اش رو بغل گرفته بود و در حالی که صورتش خیس از اشک بود میون خیابانهای آوار شده ی غزه به دنبال پناهگاهی برای خود و برادرش می گشت...

شاید مدت زیادی از یتیم شدنش نگذشته بود...

شاید تا دیروز حتی فکر هم نمی کرد که به این زودی مسئول زندگی خود و برادر کوچیکش بشه...

کی میدونه چطور از کنار جسم بی روح مادر و پدر دل کنده بود و با قامت نحیفش بار زندگی رو زیر بارش بمب و ترکش به دوشش می کشید...

امروز دیدم تصویر کودکی رو که بین خرابه ها با سر و صورت زخمی دست مادرش رو که از بین آوار بیرون مونده بود رو محکم گرفته بود و حاضر به ترک کردنش نبود...

نمی دونم...

نمی دونم خلبان هواپیمای اسراییلی وقتی بمبها و موشکها رو روی سر این مردم میریزه از دل بچه های اون پایین ، زیر پاش هم خبر داره یا نه...

نمی دونم میدونه چه خونی به دل کوچیک و شیشه ای و پاک اون دختر و پسر کوچولویی که اون پایینن میکنه یا نه...

وای خدایا...دلای کوچیکشون تو اون لحظه چی میکشه...؟؟؟

بمیرم واسه دلای کوچیکشون.

عجب طاقتی داری خدا

                            عجب طاقتی داری....

 


بیست و ششم دی 1387 به خط خطی parisa



ایرانی...!!!

 

مردی دارد در پارك مركزی شهر نیویورك قدم میزند كه ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله كرده است.
مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود .
سرانجام سگ را می كشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.
پلیسی كه صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:

« تو یك قهرمانی »

فردا در روزنامه ها می نویسند :

” یك نیویوركی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد “

آن مرد میگوید :

« اما من نیویوركی نیستم »

پس روزنامه های صبح مینویسند :

” آمریكایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد “

آن مرد دوباره میگوید :

« اما من آمریكایی نیستم »

« خوب ، پس تو اهل كجا هستی ؟ »

« من ایرانی هستم ! »

فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند :

« یك تندروی مسلمان ، سگ بی گناه آمریكایی را كشت !


بیست و سوم دی 1387 به خط خطی parisa



محبت گربه ای...

یه مطلب دزدی براتون می ذارم

البته چون خیلی ازش خوشم اومد......

 

فداكاری گربه‌های مهربان
پليس در شهر «مسيونيس» آرژانتين پسر بچه يك ساله‌ای را در در جمع چندين گربه ولگرد كه ته مانده غذای خود را با او قسمت كردند و او را گرم نگه داشتند، پيدا كرد.

اين پسر بچه يك ساله كه روزها بود گم شده بود توسط يك افسر پليس در حالی پيدا شد كه در كف يك جوی فاضلاب افتاده بود و جمعی از گربه‌های ولگرد او را ليس می‌زدند و او را گرم نگه داشته بودند.

اطراف اين پسر بچه مقداری پس مانده غذا بود كه گربه‌ها برايش جمع كرده بودند.

به گفته اين افسر پليس او وقتی به اين بچه نزديك شدم و او را پيدا كردم گربه‌های اطرافش به من حمله كردند و نمی‌گذاشتند به او نزديك شوم. گربه‌ها دور او جمع شده بودند و او را گرم می‌كردند. من حدس می‌زنم گربه‌ها كاملا متوجه شده بودند كه اين كودك نياز به مراقبت دارد و بايد از سرما حفظ شود.

به گفته پزشكان گرمای بدن گربه‌ها اين كودك را از سرما و يخ زدگی نجات داده است، سرمايی كه می‌توانست او را بكشد.

پدر اين كودك كه يك بی‌خانمان است به پليس گفت چند روز پيش كودكش ناگهان ناپديد شده بود و نتوانسته بود او را پيدا كند...


بیست و سوم دی 1387 به خط خطی parisa



تست عشق...

تست عشق

 

 

 

سناریوها در ادامه مطلب تلاش می‌کنند که دیدگاه شما نسبت به عشق را توضیح دهند.

به ادامه مطلب برو و خودت رو محک بزن.... 

 

 



ادامه خی خطی هام

نوزدهم دی 1387 به خط خطی parisa



2009....

در بخشهایی از جهان امروز سال جدیدی در حال آغازه...

خیلی از مردم دنیا این روزها در حال شادی و سرور هستن...

خیلی از بچه ها این روزا سر خوش از هدایایی هستن که سورپریزشون میکنه...

اما یادمون نره ...

 

در نقطه ای دیگر از جهان هم کودکانی با مرگ دست و پنجه نرم می کنن...!

در نقطه ای دیگر از جهان هم این روزها خیلی از بچه ها یتیم شدند...!

در نقطه ای دیگر از جهان هم این روزها خانه هایی آوار شدند در حالیکه کودکی در بین آوارشان به دنبال مادر خود می گردد...!

در نقطه ای دیگر از جهان هم این روزها مردی تنها و بی کس زانوی غم بغل میگیرد...!

.............

وای که این دنیا چقدر عجیب است...

 

با این حال این هم شروعی دوباره برای مردمی دیگر است...

شادی گذراست و به  این امید که غمها هم به پایان برسند.

 

با آرزوی پیروزی برای مردم غزه ،

 سال نو میلادی ، آغاز سال 2009 بر همه ی مسیحیان عالم مباررررک...

 


دوازدهم دی 1387 به خط خطی parisa



عاشورای غزه ...

غزه ...

شبهایی غرق در خون ...

روزهایی غرق در آتش...

و هنوز هم فقط و فقط سکوت و دیگر هیچ...!!!

برو به ادامه مطلب و عکسهای بیشتری رو ببین البته اگه تحملش روداری...

 



ادامه خی خطی هام

دهم دی 1387 به خط خطی parisa



تا آزادی غزه هر روز عزای عمومی...

سلام .....

سلام امروزم با همیشه کمی فرق داره....شاید به این خاطر که دیگه گاهی واقعا نمی شه سکوت کرد و خواه یا نا خواه سکوت شکسته میشه....شاید همگی اخباری رو که این چند وقته منتشر می شه رو در مورد غزه شنیده باشیم...

بله غزه!

 

تا اطلاع ثانوی هیچ آپی نخواهم داشت چون قدرت گفتن هیچ حرفی رو ندارم...

قلبم امروز به معنای واقعی خون شد و شکست....

 ادامه مطلب رو ببین و نظر بده...



ادامه خی خطی هام

هشتم دی 1387 به خط خطی parisa



خیال تو...

بنام اوکه دلم را به مهمانی شقایقهای دشت چشمانت برد و بید مجنون دلم را با آب اشکانم سیراب کرد.....

 

 

دیشب باز خیالت بدجوری  به سرم زده بود...خیلی سعی کردم تورو از ذهنم بیرون کنم انگار که اصلاً نبودی اما...

بازم نشد، بازم مثل همیشه فقط خودم رو گول می زدم تو برای من فراموش شدنی نبودی....

وقتی بلند شدم و رفتم لب ایوون و به ماه و ستاره ها ی آسمون زل زدم ، وقتی یه نسیم خیلی ملایم تو این شبای سرد زمستونی همراه با دونه های ریز برف صورتم رو نوازش کرد خیالت خیلی قشنگتر بود....دلم می خواست پنجره های ذهنم رو باز کنم و مرغ دلم رو پرواز بدم تو خیال روزهای قشنگ با تو بودنم اما...

اما می ترسیدم ، می ترسیدم بیز بین خاطرات لحظه های قشنگمون یادم بیفته که چطور منو تنها گذاشتی و رفتی، یادم بیفته که چه بی انتها دوستت داشتم اما چه بی تفاوت از من گذشتی.....

دوباره یه نسیم دیگه وزید و منو به خودم برگردوند، دوباره چشم به آسمون می دوزم ، تو تصویر روشن ماه یاد عکست می افتم ، عکسی که حالا گوشه ی کشوی میزم مدتها ست قایمش کردم...از خودم....تا دیگه نبینمش.

تا دیگه نبینمش و چشمام با دیدنت پر اشک نشه و بی صدا فقط ازت نپرسه که چرا؟؟؟............


هفتم دی 1387 به خط خطی parisa



من ؟ من؟

 

چشم چشم ،دو ابرو ، نگاه من به هر سو، پس چرا نیستی پیشم؟

نگاه خیس تو کو؟



گوش گوش دوتا گوش،دودست باز یه آغوش، بیا بگیر قلبمو، یادم تو را فراموش....!

چوب چوب یه گردن، جایی نری تو بی من، دق میکنم میمیرم، اگه دور بشی از من...!

دست دست دو تا پا، یاد تو مونده اینجا، یادت میاد که گفتی: بی تو نمیرم هیچ جا....!


من؟

من؟

یه عاشق، همون تنهای سابق........

 


یکم دی 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin