|

حالم گرفته بود و بدجور توخودم بودم، چشم به کف پیاده رو دوخته بودمو حوصله ی بالا آوردن سرم رو هم نداشتم.
نمی دونم تو گذرم به چند نفر تنه زده بودم ، صدای نق زدنا رو می شنیدم بدون اینکه بدونم کی چی می گه....
یه دفه بایه سرو صدا به خودم اومدم تنا سرمو بالا آورم تازه دیدم چه خبره...
یه پسر بچه ، شاید 11 ،12 ساله که محکم گوشه چادر مادرشو چسبیده بود و از چهره اش معلوم بود حالت عادی نداره و مات و مبهوت به زن جوونی خیره شده بود که با سر و وضع عجیب و غریبش انگار که از همه دنیا تلبکار باشه به سرعت مشغول غر زدن بود...!
ظاهرا موقعی که کنار خیابون هر دو منتظر اومدن تاکسی بودن اسباب بازی که تو کیف دستی اون خانم بوده توجه پسر بچه رو جلب می کنه و هوس می کنه دستی به اون بزنه که اون خانم محترم متوجه میشه و به اتهام دزدی شروع می کنه به داد و هوار کردن....
در حالیکه شاهد جر و بحث اون خانم و مادر پسرک بودم چشمم به صورت پسرک افتاد که بی خیال از همه دنیا و اتهامی که بهش زده بودن مشغول ور رفتن با چادر مادرش بود و گهگاهی هم نیم نگاهی به اون خانم اخمو....
اون خانم محترم تقریبا هر چی که دلش خواست گفت و بین هر چند تا کلمه اش هم یه دیوونه نثار پسرک می کرد ، اما اون انگار اصلا براش مهم نبود و یه لبخند معصومانه جواب بی محبتی اون خانم می کرد...
چند لحظه بعد مادر در حالیکه دست پسر رو به شدت می کشید از اونجا دور شد هر چند بغض تو چهره اش فریاد می زد....
پسر در حالیکه دنبال مادر کشیده می شد به زحمت با قیافه ی معصومی سرش رو به طرف اون خانم برگردوند و بازم بهش لبخند زد...
دیوونگی هم عالمی داره ....راستش بنظر منکه اصلا بد نیست، دیوونه ها خیلی راحتن...هیچی از دنیا نمی دونن جز اون چیزی که دوسش دارن...ساده و بی آلایش...
هر کسی نمی تونه یه دیوونه باشه..........!
|