تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



کلی جک و اس ام اس دست اول آماده کردم.....واسه دیدن در لینک زیر کلیک کنید...

 

کلیک کنید


بیست و سوم آبان 1387 به خط خطی parisa



بگو

به او بگو دوستت دارم.....

اگر آرام  فقط نگاهش را به پایین دوخت یعنی هنوز مفهوم عشق را درک نمی کند....

اگر لبخندی آرام زد و نگاهش را به پایین دوخت یعنی او نیز عاشق است و خجالت زده....

اگر نگاهش را به تو دوخت اما چیزی نگفت یعنی هنوز در عشق خود شک دارد....

اگر نگاهش را به تو دوخت و گفت که دوستت دارد یعنی تو اولین عشق نیستی.....

اگر خیره به چشمانت خندید و هیچ نگفت یعنی تو فریب خورده ای و هیچ ....

 


بیست و دوم آبان 1387 به خط خطی parisa



خیر خواهی

با اون قد خمیده اش نمی دونم چرا اونهمه خرید کرده بود ....جفت دستاش پر از چند تا نایلون پر از خرت و پرت بود، قدش کاملاً خمیده شده بود و به زحمت می تونست چادرش رو روی سرش کنترل کنه تا پخش نشه رو زمین...

وقتی دیدمش چند متر جلوتر از من بود و همینطور که کم کم بهش نزدیک می شدم چشمم بهش بود که بلاخره کی و کجا کنترل همه چیز از دستش می ره و ....

انقدر خسته بودم که انگار یه دست کتک مفصل خورده باشم به زور خودمو سر پا نگه می داشتم ، چند قدمی مونده بود که بهش برسم که یهو چیزی بدتر از اونکه انتظارش رو داشتم اتفاق افتاد......

زن بیچاره بلاخره چادرش بین پاهاش پیچید و تو یه لحظه نایلونهای توی دستش به هوا پرتاب شدن و خودشم عین فوتبالیستای حرفه ای با یه برگردون نقش زمین شد......

و از اونجایی که من اصلاً جنبه ی این قبیل صحنه ها رو ندارم حتی اگه واسه خودمم اتفاق بیفته ، زدم زیر خنده....

تازه خندم شروع شده بود که با سه چهار تا فحش البته نه خیلی بد به خودم اومدم...!!!

تا نگاه کردم دیدم همون پیر زنس که اگرچه قد و قامتی نداشت اما عوضش زبونش 7 ...8 ...10 متری بود....!!!

چون اهل دعوا و کل کل نیستم سریع نیشمو بستمو جلو رفتم تا کمکش کنم.نمی دونم چه اصراری به چادر سر کردن دارن وقتی با همچین وضعیتی.....

چادرش رو که پخش زمین بود جم و جور کردم و تا برگشتم دیدم ، به به ......گویا دامن خانم هم زیر پاهاش گیر کرده بوده و حالا که داشت از زمین بلند می شد به اندازه چند وجب پایین اومده بود و .....

خدا رحم کرد گشتی ، پلیسی چیزی اونجا نبود وگرنه.....(بقیه شو نگم دیگه )

نفهمیدم چطوری با یه شیرجه چادرشو انداختم روش ، بعدم خم شدمو خریدهاشو کهپخش زمین بودن جم کردم .

از اونجایی که دیگه از وضعیت منکراتی پیر زن می ترسیدم بهش گفتم خرید هاشو تا در خونش می رسونم و عجبا...!!! که این دفعه تند تند شروع کرد به دعا کردنم...!!! 


نوزدهم آبان 1387 به خط خطی parisa



مهاجر تنها نیست...
سلام........

این سلام با سلامهای همیشگی فرق داره........

از امروز عوض شدم.....

خیلی چیزا واسم عوض شدن....ذهنم....خودم....اطرافم....

میخوام همه چیزو عوض کنم

خودم...اطرافم....دنیام....

دیگه نمی خوام اسیر اون گذشته باشم....می خوام بند ها رو بشکنم....

قلب مهاجر رو اینبار بدتر از همیشه شکست اما نمی دونست همین شکستن مهاجر رو به خودش برگردوند جوریکه دوباره از رو زمین بلند بشه و بازم بخواد خرابه ها رو بسازه حتی بدون اون... 

می خوام کاری کنم مهاجر دیگه تنها نباشه.....

دلم واسه خنده های مهاجر تنگ شده....

دلم واسه خودم ....آسمون....خدا...واسه همه چی تنگ شده....

دیگه نمی خوام دلم بشکنه....

این دل به خدا دیگه گناه داره....

می دونم دنیا همینه...می دونم بده.... اما می خوام قشنگتر ببینمش....

مهاجر می خواد عوض شه....

کمکش کنید و تنهاش نذارید.....

همه ی دوستای خوبم واسم دعا کنید....

 


شانزدهم آبان 1387 به خط خطی parisa



بارون

این روزا عجب بارونایی می باره....خیلی کم پیش می یاد آسمون صاف و بدون ابر باشه....همیشه یا گرفته و بغض کرده است یا بارونی....

منم خودمو ازش بی نصیب نمی زارم ، تا بغضش می ترکه و شروع می کنه به باریدن هر جا باشم خودمو می سپارم به اشکاشو قدم می زنم تو کوچه پس کوچه های تنهاییش...

یادمه یه بار شنیدم دلهای سرد و بی وفا از اشکای آسمون بی زارن ، تا بخواد شروع کنه به باریدن پناه می برن به کنج تاریکی تا خیسشون نکنه...اما همین اشکاچقدر قشنگ و لطیفه وقتی عاشق باشی....

یه جا دیگه تو یکی از همین وب لاگ بچه ها خوندم بارون ملاک سنجشه عشق و هوسه....

که آدمای پر هوس ازش گریزونن و آدمای عاشق تشنه ی ریزش قطراتش...

چقدر قشنگه وقتی دلم زخمی عشق توئه زیر قطره های بارون قدم زدن...

چقدر رویایی و قشنگه یادآوری خاطره ها پیش شهادت قطره های سفید بارون....

چه حیفه که بارون می باره و اما تو نیستی....

 

 

دوباره بارون به شیشه می زنه اما تو نیستی

                      دوباره این قلب عاشقم واست داد می زنه اما تو نیستی

                                                                   افسوس...افسوس


پانزدهم آبان 1387 به خط خطی parisa



ادعا

 

نمی گم خطا نکردم، منکه ادعا نکردم

                                       همه گفتن بی وفایی ولی اعتنا نکردم...

عازم سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی

                                      واسه موندن تو اما به خدا دعا نکردم...

می دونم دوسم نداری حتی قدر یه قناری

                                      اما عاشقم هنوزم بدون اشتباه نکردم...

ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های رویا

                                      ایندفعه تو اومدی من به قرار وفا نکردم...

زیر دین ناز چشمات عمریه دارم می سوزم

                                      تا خاکستری نشه دل دینمو ادا نکردم...

اومدن واسه نصیحت به بهونه ی یه صحبت

                                      عمرشون کلی تلف شد من تو رو رها نکردم...

راه آسمون که بسته است گرچه قلبامون شکسته است

                                       تا به حال انقدر خدا رو اینجوری صدا نکردم...

تو منو گذاشتی رفتی خواستی که دیوونه تر شم

                                       باورت نمی شه شاید آخه جون فدا نکردم...

نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه

                                         اما از کسای دیگه پس اونا رو وا نکردم...

یادته عکستو دادی بزارم تو قاب قلبم

                                         بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگا نکردم...

تو از اون روزی که رفتی ، نه تو رفتی که ببینی

                                          تا قیامتم تو رو من از خودم جدا نکردم...

 


سیزدهم آبان 1387 به خط خطی parisa



نمی دونستم چی باید بگم... وقتی ایمیلشو خوندم شب بود ، همه خواب بودم...خوندمو حرفاش خواب و از چشمام دزدید.

یه لحظه بدنم یخ می کرد و یه لحظه همه سر تا پام گُر می گرفت...

راستش دیگه اینهمه انتظار نداشتم....

فکر نمی کردم یه روزی انقدر غرق بی راهه بشه که دیگه نشناسمش...

یاد گذشته که می افتادمو دلم آتیش می گرفت، صدای خنده هاش تو گوشم تکرار  میشد ...دوباره و دوباره....

خوابایی که دیده بودم حکایت دردای بزرگی بود اما باور هم نمی کردم....

موندم....کم آوردم...بدجوری کم آوردم.......دلم گریه می خواست اما اشکی نمی یومد....

شدم مثل دیوونه ها.......

تو اتاق راه می رفتم شاید قلبم کمی آروم شه...اما اتاق بنظرم تنگتر و کوچیکتر می یومد.

جلوی آینه وایستادم ، نگاهم تو آینه خیلی غریب بود، دلم از خودم گرفت با دو تا دست نگاهمو پوشوندم  ، پاهام بازم لرزید...آروم نداشتم..

خم شدمو صورتمو گذاشتم رو زمین....خدایا نه...خدای من نه...

نه....

نه...

نه..

نه.

وقتی خدا اونو از من گرفت دلم خیلی شکست...شدم یه تنها ، چه شبا که چشام خیره به آسمون اشک نریختم...دادزدمو صداش کردم، اشک ریختمو التماسش کردم، سرزنشهای اینو اونو شنیدمو سکوت کردم...

اما...اما هیچ وقت از خدا واسش چیز بدی آرزو نکردم .

وقتی غصه داشت قلبم  انقدر می گرفت که دنیا واسم جهنم می شد ...تنگ و تاریک...

تو ته مونده ی دل تیکه و پارم واسه خودم هیچی نمی خواستم،به خدا گفتم هرچی خوشی تو ته مونده ی زندگیم مونده ازم بگیره  و آتیشم بزنه اما غصه ای تو دل اون راه پیدا نکنه ، اینواسه همه دلخوشی هام کافی بود...

خدا دلخوشی هامو ازم گرفت اما همه ی غصه ها و تاریکی ها رو به دل مهربونش سپرد....

خدایا سر همه ی زندگیم چی اومد؟؟؟

خدایا پاش داره به کجاها می کشه؟؟؟

خدایا بازی دنیا به کدوم بازیا داره می کشدش؟؟؟

خدا اینکه رسمش نبود!!!!

من باهات شرط بستم..نبستم؟؟؟

خدایا چرا دوسم نداشتی؟؟؟چرا؟؟؟؟؟

تاریکی رو تو زندگیش مهمون می کنی، دل منو بی اونکه بدونم آتیش میزنی فقط بگو چرا.........

بگو چرا اسید تلخی می پاشی به لحظه هامون؟؟؟

منکه ازت چیزی نخواستم ..خواستم؟؟؟

منکه شکایتی نکردم..کردم؟؟؟

منکه چیزی نگفتم ..گفتم؟؟؟

خدایا نه...دیگه نه...

خدایا مهاجر غصه داره.....

خدایا ماجر صدات میکنه....می شنوی؟؟؟

خدایا...............

خدایا...........

خدایا.......

خدایا...

 


دهم آبان 1387 به خط خطی parisa



در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهیها در همه جا شناور بودند آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند روزی همه ی فضایلو تباهی ها دور هم جمع  شدند خسته تر و کسلتر از همیشه ....ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم باشک.

همه از پیشنهاد او شاد شدند ،دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم می گذارم از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.دیوانگی فورا جلوی درختی ایستاد و شروع به شمردن کرد،1،2،3......

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد ، اصالت در میان ابرها پنهان شد ، هوس به مرکز زمین رفت ، طمع در داخل کیسه ای خود را پنهان کرد....

دیوانگی مشغول شمردن بود 79،80.....همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود...

و نمی توانست جایی برای پنهان شدن بیابد جای تعجب هم نیست میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید 95،96،....هنگامی که به 100 رسید عشق پرید و در بین بوته ی گل سرخ پنهان شد

دیوانگی فریاد زد "دارم می آیم "

اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود که تنبلی اش آمده بود پنهان شود، بعد لطافت را یافت ، دروغ ته چاه بود و در مرکز زمین هوس.

یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.

او از یافتن عشق نا امید شده بود . حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو باید فقط عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی گل رز است.

دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت جدا کرد و با شدت و هیجان زیادی آنرا در بوته ی گل رز فرو کرد....

دوباره و دوباره.....

تا با صدای نا له ای متوقف شد.

عشق از پشت بوته بیرون آمد ،با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون می چکید....

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود  او نمی توانست جایی را ببیند، او کور شده بود.....

دیوانگی گفت " من چه کردم ؟ چه کردم؟!"

"چگونه می توانم تو را درمان کنم؟"

عشق گفت " تو نمی توانی مرا درمان کنی اگر می خواهی کاری انتجام دهی مرا راهنمایی کن و راهنمای من شو..."

و ازآن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره همراه و راهنمای او.....


نهم آبان 1387 به خط خطی parisa



تنفر

تا حالا فکر کردی تنفر چه رنگیه؟؟؟

این آخرین سئوالی بود که ازش پرسیدم، هر چند مثل خیلی از سئوالهای دیگه ام جوابی نداشت.

تنفر چه رنگیه؟؟؟

شاید بگی سیاه ، خاکستری ، شایدم بگی رنگی نداره...

ولی من می گم به همون رنگ عشقه ، همون طور و همون اندازه.

تنفر شاید همون حسی باشه که به گربه ی همسایه داریم وقتی ماهی کوچولومونو از تنگ بلوریش دزدیده باشه...

تنفر شاید به رنگ همون گلبرگهای سرخ و صورتی باشه که وقتی چیده می شن باغبون با بی طاقتی بین دستای مهاجم بدرقه شون می کنه...

شاید به رنگ قطره اشکی باشه که بخاطر یه خیانت گونه های رنگ پریده ای رو خیس می کنه...

یا شاید به رنگ نگاههای تو....

از من متنفر شدی بین لحظه های تردید و انتظار ....

شاید ...

شاید من محبت رو بلد نبودم.


هشتم آبان 1387 به خط خطی parisa



فریبا

از شنیدن خبرش واقعا شوکه شدم نمی دونم تا چند وقت تو خودم نبودم همه خاطرات گذشتمون دوباره مثل یه فیلم از جلو چشام رد شدن.انگار همین دیروز بود...

با چشایی پر از کنجکاوی تو کلاس و حیاط همدیگه رو زیر نظر می گرفتیم ، زیاد طول نکشید که شونه به شونه ی هم راه می رفتیم و توی کلاس جامون صندلی های کنار هم بود...

من همون دختر افسرده ی گوشه گیر بودم که از همه دنیا فراری بود ، جاش ته کلاس بود و تنها درسی که می خوند درس غصه ها و تنهاییهاش بود...نمی دونم از کدوم دریچه ی قلبم وارد شد که خودم نفهمیدم ، تا به خودم اومدم تو جوک و لطیفه هاش غرق شده بودم.

انگار غمی که تو عمق چشام خونه کرده بود رو خوب می فهمید که مثل غمدیده ها نوازشم می کرد.

هنوزم گاهی  دلم تنگ می شه واسه لحظه های پر از غرور هر دو تا مون که با چشای تنگ و پر از عصبانیت انقدر به هم متلک می گفتیم تا دعوامون می شد...

انگار فراموشم می شد طرفم همونی بود که منو از غربتم بیرون کشید.

چه روزایی از عمرمون و چه زود گذشت...

حالا فریبا امروز رفت...

رفت واسه یه زندگی شیرینتر ، که یه همسر باشه و یه روزی یه مادر...

هم خوشحالم هم غمگین...

چه خوب رفت و ای کاش نمی رفت...

اما از هر چی بگذریم،

          

                   پیوندشون مبارک...


ششم آبان 1387 به خط خطی parisa



عبدالمالکی

 

یه سری عکسهایی زیبا از علی عبدالمالکی برای دیدن بقیه ی عکسها روی لینک کلیک کنید...

امیدوارم خوشتون بیاد....

عکس1

عکس2

عکس3

عکس4

عکس5

عکس6


چهارم آبان 1387 به خط خطی parisa



علیرضا

نمی دونم چند وقت بودکه داشت خیره نگام می کرد، توی محوطه  روی چمنها نشسته بودمو مثلاً در س میخوندم ، چشمم به کلمات نوشته شده توی کتاب بود اما ذهنم نمی دونم کجا می گشت...

نمی دونم چی شد که یهو سنگینی نگاهشو حس کردم.

سرمو بلند کردم و اطرافمو نگا کردم ، هیچ کس اونطرفا نبود بجز چند نفری که دور هم دایره وار نشسته بودنو مشغول بگو بخند بودن، از دیدنشون بیاختیار خندم می گرفت، چقدر خوشحال بودن ...کاش منم یکی از اونا بودم...چرا اینهمه تنهابودم...؟؟؟

به امتداد نگاهم ادامه دادم اما هیچ کس نبود. همونطور که نشسته بودم روی چمنا جا به جا شدم که یه دفه نگاهم به نگاهش گره خورد....

موهای بهم ریخته ، لباسای نه خیلی تمیز ، صورتی لاغر ، با چشایی پر از تعجب....

هنوز از پشت نرده های دور تا دور محوطه ی کتابخونه نگام می کرد، با یه دست سعی میکرد خودشو از نرده ها بالا بکشه و با دست دیگه یه جعبه پر از آدامسو محکم گرفته بود.

بنظر 8 یا 9 ساله میومد، معصومیت بچه گونه از چهره اش می بارید.

بلند شدم و رفتم طرفش ، با هیجان بهم خیره شد و پرسید :آدامس می خواین؟

اصلا دوس نداشتم دلشو بشکنم ، یه نگا به جعبه ی آدامسش کردمو گفتم: آره...

با عجله (انگار می ترسید که پشیمون بشم ) چنتا بسته جلو آورد و گفت : این چنتا بسته رو می خری؟

با سر جوابشو دادم که آره و دس کردم تو جیبم تا پولشو بدم ، پرسیدم: اسمت چیه؟

گفت : علیرضا

پرسیدم: مدرسه می ری؟

جواب داد: نه

بلافاصله پرسید : شما دانشجویی؟

گفتم: اگه خدا بخواد...

گفت: خوش بحالت...من.....

پرسیدم: چرا مدرسه نمی ری علیرضا؟

موهای بهم ریخته شو با دست خاروند ، نگاهشو خیره بهم دوخت ، آروم پولو از دستم گرفت ، جوابی نداد فقط گفت خداحافظ و رفت..........

از پشت نرده ها به رفتنش نگا کردم در حالیکه ذهنم پر از جوابایی بود که به سئوالم نداد.

از پشت اون نرده ها رفتن علیرضا رو می دیدم ، انگار این من بودم که پشت اون حصار اسیر بودم...

                        علیرضا مرد بزرگی بود با قامتی کوچک

(پریس)


سوم آبان 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin