|
نمی دونستم چی باید بگم... وقتی ایمیلشو خوندم شب بود ، همه خواب بودم...خوندمو حرفاش خواب و از چشمام دزدید.
یه لحظه بدنم یخ می کرد و یه لحظه همه سر تا پام گُر می گرفت...
راستش دیگه اینهمه انتظار نداشتم....
فکر نمی کردم یه روزی انقدر غرق بی راهه بشه که دیگه نشناسمش...
یاد گذشته که می افتادمو دلم آتیش می گرفت، صدای خنده هاش تو گوشم تکرار میشد ...دوباره و دوباره....
خوابایی که دیده بودم حکایت دردای بزرگی بود اما باور هم نمی کردم....
موندم....کم آوردم...بدجوری کم آوردم.......دلم گریه می خواست اما اشکی نمی یومد....
شدم مثل دیوونه ها.......
تو اتاق راه می رفتم شاید قلبم کمی آروم شه...اما اتاق بنظرم تنگتر و کوچیکتر می یومد.
جلوی آینه وایستادم ، نگاهم تو آینه خیلی غریب بود، دلم از خودم گرفت با دو تا دست نگاهمو پوشوندم ، پاهام بازم لرزید...آروم نداشتم..
خم شدمو صورتمو گذاشتم رو زمین....خدایا نه...خدای من نه...
نه....
نه...
نه..
نه.
وقتی خدا اونو از من گرفت دلم خیلی شکست...شدم یه تنها ، چه شبا که چشام خیره به آسمون اشک نریختم...دادزدمو صداش کردم، اشک ریختمو التماسش کردم، سرزنشهای اینو اونو شنیدمو سکوت کردم...
اما...اما هیچ وقت از خدا واسش چیز بدی آرزو نکردم .
وقتی غصه داشت قلبم انقدر می گرفت که دنیا واسم جهنم می شد ...تنگ و تاریک...
تو ته مونده ی دل تیکه و پارم واسه خودم هیچی نمی خواستم،به خدا گفتم هرچی خوشی تو ته مونده ی زندگیم مونده ازم بگیره و آتیشم بزنه اما غصه ای تو دل اون راه پیدا نکنه ، اینواسه همه دلخوشی هام کافی بود...
خدا دلخوشی هامو ازم گرفت اما همه ی غصه ها و تاریکی ها رو به دل مهربونش سپرد....
خدایا سر همه ی زندگیم چی اومد؟؟؟
خدایا پاش داره به کجاها می کشه؟؟؟
خدایا بازی دنیا به کدوم بازیا داره می کشدش؟؟؟
خدا اینکه رسمش نبود!!!!
من باهات شرط بستم..نبستم؟؟؟
خدایا چرا دوسم نداشتی؟؟؟چرا؟؟؟؟؟
تاریکی رو تو زندگیش مهمون می کنی، دل منو بی اونکه بدونم آتیش میزنی فقط بگو چرا.........
بگو چرا اسید تلخی می پاشی به لحظه هامون؟؟؟
منکه ازت چیزی نخواستم ..خواستم؟؟؟
منکه شکایتی نکردم..کردم؟؟؟
منکه چیزی نگفتم ..گفتم؟؟؟
خدایا نه...دیگه نه...
خدایا مهاجر غصه داره.....
خدایا ماجر صدات میکنه....می شنوی؟؟؟
خدایا...............
خدایا...........
خدایا.......
خدایا...

|