|
فقط چند هفته تا مراسم عروسی باقی مونده بود که اینطور شد...
باورش واسه همه سخت بود و سخت تر از همه برای خودش و تنها عشقش که دیگه حالا ترکش کرده بود...
چند هفته پیش ماجرا از یه موضوع ساده شروع شد وقتی برای اهداء خون به یکی از مراکز رفته بود اما چند روز بعد نامه ای در خونه اومده بود که برای یکسری آزمایشات باید مجدد بره و خون بده.
اولش فکر نمی کرد چیز مهمی باشه حتی فکرش رو هم نمی کرد اما وقتی جواب آزمایش دومش که نشون از مثبت بودن آزمایش ایدز داشت رو دید دیگه همه زندگیش به هم ریخت....
نمی دونست از کی و از کجا گرفته.....از آرایشگاه ،بیمارستان ،تزریقات ،دندان پزشکی.....کجا؟
نمی دونست ، تحمل دردی که در وجودش می کشید کم بود که کم کم نگاهها و پچ پچ های همسایه و آشناها هم شروع شد.مدت زیادی طول نکشید شایعه ها شروع شد و گه گاه به گوش خودش هم می رسید.
شایعه هایی که خیلی هاشون نسبت دادنشون بهش غیر ممکن بود...اما...
تنها پسر خانواده بود هرچند خانواده ای هم نبود فقط یه مادر پیر و زجر کشیده که حالا فقط شاهد مثل شمع آب شدن پسر بود ....چقدر زود آرزوهای قشنگ داماد شدن پسرش تبدیل شد به کابوس...یاد اون روزای اول نامزدی پسر که می افته جیگرش آتیش می گیره ...
چقدر دور سر پسر و عروسش مثل پروانه چرخیده بود و اسفند دود کرده بود و به قد و بالای رعنای پسر نازیده بود اما...
هر روز و شب تنها کارش نشستن پشت در اتاق پسرش بود ، گاهی اشک می ریخت گاهی هم نفرین می کرد گاهی هم با پاره تنش حرف می زد. پشت در اتاقی که روزها بود قفل شده بود و پرده هاش که دیگه روزها بود کشیده شده بود و پسر جوونی که همه ی رویاهاش یه شبه کابوس شده بود.
تنها دختری که با همه وجود دوسش داشت ترکش کرده بود و انگار همه دنیای بیرون با همه آدمای بی رحمش کمر به بدنامی اش بسته بودن...همه دوستایی که یه زمانی رفیق خوبی ها و بدی هاشون بود حالا از ترس بیماری دیگه حالش رو هم نمی پرسیدند.
مگه گناهش چی بود؟؟؟؟
تو اون چند روز به اندازه سالها پیر شده بود ، بیماری و درد هم جسمش رو نحیفتر و شکسته تر کرده بود. آه بلندی کشید خیلی بلند ، ناله های ضعیف مادر از پشت در بسته اتاق قلبش رو بد جوری به درد آورد ، با پاهای لرزون به زحمت بلند شد چشماش سیاهی می رفت اما به زحمت خودش رو به در اتاق رسوند ، در رو که باز کرد مادر رو دید و هر دو درجا خشکشون زد.....
هر دو چقدر پیر شده بودند .....دستای مادر واسه بغل گرفتن پسر لرزید....اشکی به درشتی همه غمهای عالم یکجا تو چشمای پسر حلقه زد.........با صدای گرفته و بغض کرده ای گفت...
مادر همه عشق و رفقا یک شبه از دور و برم رفتن تو ولی چرا نرفتی؟؟؟؟؟

.
.
.
امیدوارم فکر نکرده باشید که اینها فقط زاده فکر و تصورات بود...تمام سطر به سطرش از حقیقت نوشته شده بود ، اما واقعاً برامون قابل تحمل هست که یک شبه با اتفاقی که ما درش سهیم نبودیم همه آرزوهامون به سرعت برق اینطور پر بزنه و بره؟
خیلی سخته نه؟ خیلی سخت.
کاش می تونستیم دنیارو بخاطر اتفاقی که برای این اتفاقی که می افته واسه کسی جهنم نکنیم... فقط همین...
|