تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 




سی ام مهر 1387 به خط خطی parisa



انتظار
از انتظار متنفرم...

از حس غریبی که میاد و تو لحظه لحظه های زندگیم جا میگیره ، سنگینی اش قلبم رو به تپش می اندازه، غربتش چشامو پر از اشک می کنه....

من می مونم و ثانیه هایی که با وجود این انتظار نمی گذرن...

قلبم می شکنه، بغضم میگیره ، چشام خیس میشه و من بازهم منتظرم...

منتظر تو تا این غربت رو از من بگیری ، اما تو که رفتی و می دونم که بر نمی گردی...

بگو با این انتظار چه کنم...؟؟؟


بیست و هشتم مهر 1387 به خط خطی parisa



رویای خیس

فقط چند هفته تا مراسم عروسی باقی مونده بود که اینطور شد...

باورش واسه همه سخت بود و سخت تر از همه برای خودش و تنها عشقش که دیگه حالا ترکش کرده بود...

چند هفته پیش ماجرا از یه موضوع ساده شروع شد وقتی برای اهداء خون به یکی از مراکز رفته بود اما چند روز بعد نامه ای در خونه اومده بود که برای یکسری آزمایشات باید مجدد بره و خون بده.

اولش فکر نمی کرد چیز مهمی باشه حتی فکرش رو هم نمی کرد اما وقتی جواب آزمایش دومش که نشون از مثبت بودن آزمایش ایدز داشت رو دید دیگه همه زندگیش به هم ریخت....

نمی دونست از کی و از کجا گرفته.....از آرایشگاه ،بیمارستان ،تزریقات ،دندان پزشکی.....کجا؟

نمی دونست ، تحمل دردی که در وجودش می کشید کم بود که کم کم نگاهها و پچ پچ های همسایه و آشناها هم شروع شد.مدت زیادی طول نکشید شایعه ها شروع  شد و گه گاه به گوش خودش هم می رسید.

شایعه هایی که خیلی هاشون نسبت دادنشون بهش غیر ممکن بود...اما...

تنها پسر خانواده بود هرچند خانواده ای هم نبود فقط یه مادر پیر و زجر کشیده که حالا فقط شاهد مثل شمع آب شدن پسر بود ....چقدر زود آرزوهای قشنگ داماد شدن پسرش تبدیل شد به کابوس...یاد اون روزای اول نامزدی پسر که می افته جیگرش آتیش می گیره ...

چقدر دور سر پسر و عروسش مثل پروانه چرخیده بود و اسفند دود کرده بود و به قد و بالای رعنای پسر نازیده بود اما...

هر روز و شب تنها کارش نشستن پشت در اتاق پسرش بود ، گاهی اشک می ریخت گاهی هم نفرین می کرد گاهی هم با پاره تنش حرف می زد. پشت در اتاقی که روزها بود قفل شده بود و پرده هاش که دیگه روزها بود کشیده شده بود و پسر جوونی که همه ی رویاهاش یه شبه کابوس شده بود.

تنها دختری که با همه وجود دوسش داشت ترکش کرده بود و انگار همه دنیای بیرون با همه آدمای بی رحمش کمر به بدنامی اش بسته بودن...همه دوستایی که یه زمانی رفیق خوبی ها و بدی هاشون بود حالا از ترس بیماری دیگه حالش رو هم نمی پرسیدند.

مگه گناهش چی بود؟؟؟؟

تو اون چند روز به اندازه سالها پیر شده بود ، بیماری و درد هم جسمش رو نحیفتر و شکسته تر کرده بود. آه بلندی کشید خیلی بلند ، ناله های ضعیف مادر از پشت در بسته اتاق قلبش رو بد جوری به درد آورد ، با پاهای لرزون به زحمت بلند شد چشماش سیاهی می رفت اما به زحمت خودش رو به در اتاق رسوند ، در رو که باز کرد مادر رو دید و هر دو درجا خشکشون زد.....

هر دو چقدر پیر شده بودند .....دستای مادر واسه بغل گرفتن پسر لرزید....اشکی به درشتی همه غمهای عالم یکجا تو چشمای پسر حلقه زد.........با صدای گرفته و بغض کرده ای گفت...

مادر همه عشق و رفقا یک شبه از دور و برم رفتن تو ولی چرا نرفتی؟؟؟؟؟

 

.

.

.

امیدوارم فکر نکرده باشید که اینها فقط زاده فکر و تصورات بود...تمام سطر به سطرش از حقیقت نوشته شده بود ، اما واقعاً برامون قابل تحمل هست که یک شبه با اتفاقی که ما  درش سهیم نبودیم همه آرزوهامون به سرعت برق اینطور پر بزنه و بره؟

خیلی سخته نه؟ خیلی سخت.

کاش می تونستیم دنیارو بخاطر اتفاقی که برای این اتفاقی که می افته واسه کسی جهنم نکنیم... فقط همین...


بیست و سوم مهر 1387 به خط خطی parisa



رویا...

اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه

             یا دلم گول چشمای روشنش رو خورده باشه

                        اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد

                                     به تو گفتم ودلت از قصه ی من با خبر شد

                                                    می دونم دوسم نداری مثل روزای گذشته

 

 

من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته

             می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

                         می دونم و است یکی شد بودن و نبودن من

                                   اما روح من یه دریاست پر از موج و تلاطم

                                                    ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم


بیست و دوم مهر 1387 به خط خطی parisa



گیتار...

امروز بلاخره دل و به دریا زدمو همه ی عشق زندگیم رو بردمو فروختم...

راستش بدجوری همدم تنهاییم بود ، خیلی دوسش داشتم شاید تنها چیزی بود که تو همه ی تنهاییهام باهام شریک بود...

دلم خیلی گرفته ولی خوب شاید اونم از من خسته شده بود ، شاید اونم منو نمی خواست که ازم جدا شد و ...

نمی دونم

نمی دونم حالا دست کیه ، رفیق شادی های کی شده اما هر چی که بود رفت ، یعنی خودم خواستم که بره. یه روز با خودم بردمشو وقتی برگشتم دیگه با من نبود....

مامانم می گفت خیلی تو خودتو دنیای خودت غرق شدی ، از خودت بیرون بیا و گرنه زندگی داغونت می کنه...میگفت دنیا سنگدلتر از احساسات توئه... تو از سهم زندگیت فقط احساسات تلخ رو برداشتی و همین خوردت می کنه...

انقدر گفت و گفت تا خامش شدم ، تنها احساس باقی موندمو دست گرفتمو با خودم بردمش...

.

.

.

.

.

.

.

کاش یه روزی فکر نکنه چه ارزون فروختمش...کاش یه روز این گلگیه گیتار خسته ی من نباشه...

 

خدا جون اونم رفت...


بیست و یکم مهر 1387 به خط خطی parisa



 

 

عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی ...دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم ...درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی ...گوش خواهم داد بی هیچ سخنی ...در اغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی ...در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی !!!...این گونه شاید احساساتم نمیرد...


بیستم مهر 1387 به خط خطی parisa



دیـدی منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیکه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاکیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقــــت بود
بشنواین التماسرو

دوستت دارم

 

 


پانزدهم مهر 1387 به خط خطی parisa



وقتی بزرگ می شوی...
 

وقتی بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی
...
خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته...
 
فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند
 
وقتی بزرگ میشوی ، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
 
دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی !
 
وقتی بزرگ میشوی ، قدت کوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند
 
آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیکنی !
 
وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی
 وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !


 
ویک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای ودستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای !
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آنروز تو را به خاک میدهند
و میگویند :
خیلی بزرگ شده بود.


یازدهم مهر 1387 به خط خطی parisa



طالع بینی
برای دیدن طالع بینی ... در لینک زیر کلیک کنید...

http://mohajere-tanha.blogfa.com/page/mohajertalee.aspx


هشتم مهر 1387 به خط خطی parisa



نرو
هیچی ندارم که بگم....

                              فقط نرو

                          بیشتر از این تنهام نذار

                                                فقط نرو.....

 


ششم مهر 1387 به خط خطی parisa



 

یه وقتایی شاید زیادی احساساتی می شیم ، دست و پامون شروع می کنه به لرزیدن و یه چیزایی می گیم که نباید بگیم ....حرفای بدی نیستن هاااااا فقط ، فقط کوچیک کردن خودمونن!

متاسفانه منم جزء اون دسته از آدمایی هستم که زیاد کنترلم دست خودم نیست ! تعداد آدمایی که دوسشون دارم زیاد نیست اما خوب شاید این تقدیر منه که هر کسو دوس داشتم از دستم رفت....

هر کس به یه شکلی....دوستام ، یه وقتایی خانوادم و یا حتی تنها عشقم....

 

 

می گم تنها عشقم چون تنها عشقمه و باقی می مونه، اما خوب از روزی که رفت دیگه به برگشتنش فکر نکردم ، چون وقتی رفت دیگه رفته ....همینو بس.....

ولی با این همه شاید اگه روزی برمی گشت بازم باورش می کردم

عاشقیه.....پدر عشق بسوزه.....

اما رفت و دیگه سراغی هم نگرفت ...

خودش که می گفت هیچ وقت تنهام نذاشته اما نمی دونم مگه می شه عشق من باشه اما با دیگرون؟؟!

دل کوچیک من که هر چی شد یا نشد عیبی نداره  از کسی چیزی به دل نگرفتم حتی یه بار هم نتونستم نفرینش کنم ....راستشو بگم خواستم ، اما نتونستم.

اتفاقات زیادی افتاد اما ناراحت هم نشدم آخه من ازش انتظارای بزرگ هم نداشتم....

کاش میشد بازم بگی : پری بسه دیگه....

یادمه همیشه می گفتی عشق و عاشقی کشکه ، مال دوره زمونه ی ما نیست، دورش گذشته.....

نمی دونم شاید راس می گفتی شاید تو این زمونه هر کی که زودتر زد و برد برندست......!

یه چیز بگم ؟

گاهی دلم تنگ می شه واسه اون حسادت های همیشگی ات که فکر میکردی همه ی عالم و آدم به من چشم دارن ، دلم تنگ می شه واسه وقتایی که با همین بهونه حرصتو در می یاوردم ، سرخ و سفید می شدی روتو اونور می کردی و کلی ازم شاکی می شدی.....

وای ببخشید بازم کنترل از دستم رفت ، قرار بود کنترل احساسات کنم... .

گفتم اینجا بگم شاید از اینجا حرفامو شنیدی ... بالا برم یا پایین بیام من و تو عوض بشو نیستیم ...تو که دلت اندازه ی یه خط از منت کشی های منم واسم تنگ نمی شه ، فقط دلتنگی های وقت و بی وقتمو پای الافی و بیکاری نذار....بذار به پای یه دل خسته و زبون نفهم عین خودت.......

صدات بازم داره می یاد....

                                بسه پری....!!!


یکم مهر 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin