|
سلام . امیدوارم تا به امروز نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق بوده باشه. حتماً شما هم پای سفره ی افطار برای نیازمندا و بیمارا و .... دعا می کنید، اما امروز من می خوام خواهش کنم یه گروه از بیمارا رو فراموش نکنید ، شاید به دعای خیر شما خدا این یبمارای روانی به ظاهر سالمی رو که تو خیلی از جاهای شهر هر روز و هر شب مثل من و شما آزاد در حال زندگی هستن رو هم شفایی بده...!!!
حتما می پرسید چی شده که من هوس دعا واسه همچین کسایی رو کردم ....!؟
راستش یکی از این بیمارای روانی به ظاهر سالم دورو بر ما یعنی تو همسایگی مون زندگی می کنه. 
به ظاهر مرد خوب و اجتماعییه و خوش برخورد با همه عالم و آدم اما وای از ساعتی که پا به خونش می ذاره و چشمش به چشمای زن و بچه ی بد بختش می افته...
چشمتون روز بد نبینه.....
دیروز مثل همیشه هول و هوش اذان مغرب بود که از سر کار با یه مشت کتاب که واسه درس خوندن با خودم میبرمو می یارم رسیدم خونه....مامانم طبق معمول با دیدن قیافه ی وارفتم و سر و وضع بهم ریختم حدس زد که آلانه جلوش واسه ناز کردن هم که باشه بخورم زمین واسه همین زود وسایلمو از دستم گرفت و گفت : " برو لباساتو عوض کن و نمیر که چیزی به اذان نمونده.....
بعد از اینکه لباسامو عوض کردم و یه آبی ه سر و صورتم زدم و مثلاً اومدم یه کمکی تو باز کردن سفره به مامانم بکنم و خلاصه نشستیمو اذان گفته شد....به زور در حالیکه دستم حتی قدرت رسیدن به دهنمو نداشت یه لقمه نون تو دهنم گذاشته بودم که صدای جیغ دل خراشی راه پله رو پر کردو من و مامانم در حالیکه هنوز لقمه ی تو دهنمون رو قورت نداده بودیم مثل جن زده ها خودمونو رسوندسم دم در.
بعد از کلی کشمکش بین من و مامانم سر اینکه کی از چشمی در وضعیت راه پله رو چک کنه ، مامانم با یه وشگون حسابی منو سر جام نشوند و بلاخره بعد از جون به سر کردن من و کلی سئوال من جواب داد که : " خدا به خیر بگذرونه بازم از طبقه بالاست "
سریع پریدیمو یکی یه چادر سرمون کردیم که بریم ببینیم چه خبره که من بی چاره هنوز در رو کامل باز نکرده بودم که یهو در با تمام قدرت بطرفم اومد و منو به عقب پرت کردو پخش شدم روی زمین......
حدس میزدم در حال بیهوشی یا کما باید باشم اما وقتی چشمامو باز کردم نه تنها کسی به من اصلاً توجهی نداشت که تازه چشمم به خانم همسایه افتاد و پسر کوچیکش که بدون حجاب و با لباس راحتی خونه سر از خونه ی ما درآورده بود.....!!!
موهاش رو انگار یه برق 2200 ولت گرفته باشه ، به حالتی که البته مد هستش و فکر کنم بهش می گن فشن روی سرش سیخ شده بود....رو صورتش بی برو برگرد جای 5 تا انگشت با ابهت شوهرش رو راحت می شد دید.... پیرهنش هم به گمونم مثل قصه ی کشمکش یوسف و زلیخا با یه کم تغییر البته خوشونت آمیز تر تا کمرش جر خورده بود.... 
پسرش هم که تحت اون شرایط وخیم فکر کنم دیگه زبون هیچ آدمی زادی رو نمی فهمید چون فقط داشت جیغ می کشید....!!!
چیزی نمونده بود که همونطور پخش رو زمین شاخ در بیارم که زن بد بخت بریده بریده بین گریه هاش صداش دراومد که تو رو خدا منو ببخشید اما اگه برگردم خونه منو می کشه.....!!!
مامانم سعی میکرد آرومش کنه و آروم دستش رو گرفت و بردش طرف مبلها و من تازه داشتم خودمو از رو زمین جمع می کردم و نگاه پر حسرتم به سفره افطاری بود که زنگ در با قدرت هر چه تمامتر دراومد . یه لحظه فکر کردم شوهر روانی این خانمه اما همینکه از چشمی در نگاه کردم حجم انبوهی از خانمهای همسایه رو دیدم که معلوم بود از فرط فضولی اونا هم سفره های افطارشون رو نصفه گذاشتن تا بفهمن تو خونه ما چه خبره....
خلاصه جاتون خالی همهمه ای بود و نگاههای گرسنه ی من که همچنان به سفره ی افطاری بود که با وجود این خیل عظیم از همسایه ها هر لحظه یه تیکه اش خودره می شد و کم کم می رفت که منو در حسرت خودش باقی بذاره....
و در نهایت بعد از یه ساعت گریه و جیغ و داد مادر و پسر متوجه شدیم که شوهر خانم به این دلیل که 1 ساعت قبل از اذان خانم واسه خریدن نون میره بیرون و شوهر بر اثر تماس تلفنی از نبودنش تو خونه مطلع می شه به محض رسیدن به خونه خانم رو به باد کتک می گیره که یالا بگو کجا رفته بودی؟؟!!!
و وقتی خانم سعی می کنه به شوهرش بفهمونه که بابا رفتم نون بخرم آقا تازه شروع می کنه که یالا بگو این نونا رو کی آوره خونه من؟؟؟......!!!
خلاصه بعد از کتک کاری مفصل بیرونش می کنه که برو همونجایی که بودی......
در این مورد که خانم همسایه منزل ما نبود شکی ندارم ولی به هر حال مهمون ما شد و بلاخره با وساطت همسایه ها به خونش برگشت تا داستان بعدی، اما حسرت اون سفره با آش و سبزی پلویی که مامانم پخته بود و همسایه ها مثل جارو برقی نیست و نابودش کردن به دلم موند....
نیازمند دعاهای سبز شما هستیم برای آقای همسایه ی ما و همه ی آقاهای همسایه ای که به دعاهای شما برای شفا نیازمندند
منتّی بر سر ما می ذارید....یادتون نرههههههههههههههههه 
التماس دعا.
|