تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



علی

علی یعنی عشق یعنی مروّت ، علی یعنی صفا یعنی صداقت ، یعنی یعنی همان بابای یتیمان....

اکنون همان شبهایی است که دیگر یتیمان کوفه بابا ندارند ، وای ....نخلستانهای کوفه چه غریبانه دلتنگ توست.....

بعد از تو چاه دیگر رخ ماه گونه ای را به تصویر نکشید ، از زمانیکه شادمانه از جفای مردمان بی وفای مدینه مشتاقانه بسوی پروردگارت پرکشیدی...

 

مردم کوفه با تو چه کردند....!!!!

شاه مردان بودی و همان حجت خدا بر زمین اما ببین که چه غریب و مظلومانه در میان سکوت نخلستانها به دیدار معبودت شتافتی.......

علی با تو چه کردند؟؟؟؟؟

فاتح خیبر ، مولود کعبه ، نور دیدگان پیامبر خدا سربر چاه نهاده ، بغضهای تنهائیش را تنها چاه می شنود، وای که علی چقدر تنهاست..............!!!

مردم کوفه از کدامین سیه روزان روزگار بودند که با تو چنین کردند؟؟؟

حال در این نیمه شبها نخلستانها و کوچه پس کوچه های غربت زده ی کوفه خاموش است ، صدای قدمهای تو دیگر به گوش یتیمان نمی رسد. از روزی که پر کشیدی پاسمان غم می بارد ، شاید کمی از این سیه رویی ها را بشوید....

علی در بین بی وفایی کوفیان چه تنها پر کشیده است......یتیمان کوفه دیگر بابا ندارند..........


سی ام شهریور 1387 به خط خطی parisa



تنها

تنهایی......

بعضی ها می گن خوبه ،بضی می گن بده...نمی دونم ، فقط می دونم که خیلی تنهام...خیلی...

انقدر که گاهی از خودمو ، زندگیمو چیزای دو روبرم خسته میشم ، انقدر که گاهی دلم می خواد برم.....

به کجا و تا کجا نمیدونم...

                                              فقط می خوام که برم...

 

 

از هیاهو و سر و صدای دو رو برم خسته میشم ،

دنیا پر از آدمه اما هیچ کس دور و برم نیست...

سر و صدای دنیا داره غوغا می کنه ، اما هیچ صدایی دنبال من نیست....

این منم ، هستم در عین نبودن...

                                        تنهای تنها...

خلوت نشین دنیای متروک خودم

                                      بی کس بی کس...

 

افسون شده ی دنیای تاریک دلم

پریس.....


بیست و نهم شهریور 1387 به خط خطی parisa



خواهی آمد

 

به دیدارم خواهی آمد...

                               آری خواهی آمد اما آن زمان که دیگر جانی در بدن ندارم

به دیدارم خواهی آمد...

                               اما آن زمان که غم عشقت مرا از پا در خواهد آورد

می دانم ، می دانم که خواهی آمد...

                               اما آن زمان که چشمانم در انتظار دیدارت ، خیره مانده به دردیگر سویی ندارد

روزی باز خواهی گشت ، باز هم خواهی آمد...

اما آن زمان که در خانه ای غریب ،در کنج تاریک و متروک تنها قاب عکسی از من باقی است ، با نواری مشکی که حکایت از قلب رنجور و خسته ام در زیر تند باد حوادث و کوله باری از تنهایی هایم در هجرانت دارد...

می دانم می آیی ، اما آن زمان که قلبم با عشقی نیمه کاره در اندوهی از غربت و بی کسی تو را بدرود گفته و به بی کران خاکها سپرده شده است ، با اندوهی از حسرت و تنهایی که فریاد می زند:

عشق من

           چرا دیر آمدی...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


بیست و پنجم شهریور 1387 به خط خطی parisa



 

وقتي مي بوسه تو رو ياد من مي يفتي هيچ وقت ؟

وقتي نازت مي كنه  ياد من می یفتی هیچ وقت ؟

وقتی گل میده بهت یاد میخکهام می یفتی ؟

وقتی زل می زنی بهش یاد شکلکام می یفتی ؟

یا که نه ، یاد من می یفتی هیچ وقت ،  یا که نه........

وقتی گریه می کنی سرتو بغل میگیره ؟

وقتی می خندی بهش برا خنده هات می میره ؟

وقتی با هم دیگه این کنار هم اینور و اونور 

وقتی چشم غرّه میری واسه چشمات میزنه پر پر؟

وقتی دلگیره ازت تو رو می بخشه مثل من ؟

واسه خندون تو می کشه نقشه مثل من ؟

تو رو دوست داره مثل من ، یا که نه....

تو رو رو چشاش می زاره مثل من ، یا که نه....

وقتی آهنگی که با هم گوش میکردیمو گوش میدی یاد من می یفتی؟

اونجاهایی که با هم رفتیمو میری یاد من می یفتی؟

وقتی دوستای قدیمو می بینی از من می پرسی؟

خیلی دوست دارم بدونم که حالت چطوره راستی.....

هنوز عکسامو نگه داشتی یا نه...؟

هوای طوطیمونو داشتی یا نه...؟

یاد من می یفتی هیچ وقت ، یا که نه...؟؟؟

دوستت دارم بیشتر از دیروز و کمتر از فردا.... 


بیست و چهارم شهریور 1387 به خط خطی parisa



خسته شدم .....
خسته شدم از خودم .. از زندگیم .... از تهمتا.... از دوست داشتن بیهوده....از اعتماد کردن... از بی کسی...

خسته شدم از انتظار....از این که وقت و بی وقت چشم به راه بودم .....از این که شبا تا صبح با چشای خیس این کلمه رو واسه خودم معنی کردم....

اما در مقابل این انتظار چی دیدم؟؟.... یه بی اعتنایی سرد

خسته شدم از بهونه های الکی ....که چیزی جز دست به سر کردن نیست

خسته شدم از این جمله که (( میرم اما یه روزی بر می گردم))

یکی نیست بگه آخه خدا نشناس تو که بر می گردی چرا می خوای بری؟

دیگه واسم مهم نیست من میرم تا همه راحت شن ... سیر شدم از همه چیز از زندگی تو این دنیا..... میرم تا مجبور نباشی بهونه های الکی بیاری یا قول هایی بر خلاف میلت بدی......

به خدا خسته شدم ...به اون خدایی که فقط قسم خوردن به اسمشو بلدی نه عمل کردن رو

حلالم کنید................

خداحافظ


بیست و سوم شهریور 1387 به خط خطی 



یه روز از ماه رمضون

سلام . امیدوارم تا به امروز نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق بوده باشه. حتماً شما هم پای سفره ی افطار برای نیازمندا و بیمارا و .... دعا می کنید، اما امروز من می خوام خواهش کنم یه گروه از بیمارا رو فراموش نکنید ، شاید به دعای خیر شما خدا این یبمارای روانی به ظاهر سالمی رو که تو خیلی از جاهای شهر هر روز و هر شب مثل من و شما آزاد در حال زندگی هستن رو هم شفایی بده...!!!

حتما می پرسید چی شده که من هوس دعا واسه همچین کسایی رو کردم ....!؟

راستش یکی از این بیمارای روانی به ظاهر سالم دورو بر ما یعنی تو همسایگی مون زندگی می کنه.

به ظاهر مرد خوب و اجتماعییه و خوش برخورد با همه عالم و آدم اما وای از ساعتی که پا به خونش می ذاره و چشمش به چشمای زن و بچه ی بد بختش می افته...

چشمتون روز بد نبینه.....

دیروز مثل همیشه هول و هوش اذان مغرب بود که از سر کار با یه مشت کتاب که واسه درس خوندن با خودم میبرمو می یارم رسیدم خونه....مامانم طبق معمول با دیدن قیافه ی وارفتم و سر و وضع بهم ریختم حدس زد که آلانه جلوش واسه ناز کردن هم که باشه بخورم زمین واسه همین زود وسایلمو از دستم گرفت و گفت : " برو لباساتو عوض کن  و نمیر که چیزی به اذان نمونده.....

بعد از اینکه لباسامو عوض کردم و یه آبی ه سر و صورتم زدم و مثلاً اومدم یه کمکی تو باز کردن سفره به مامانم بکنم و خلاصه نشستیمو اذان گفته شد....به زور در حالیکه دستم حتی قدرت رسیدن به دهنمو نداشت یه لقمه نون تو دهنم گذاشته بودم که صدای جیغ دل خراشی راه پله رو پر کردو من و مامانم در حالیکه هنوز لقمه ی تو دهنمون رو قورت نداده بودیم مثل جن زده ها خودمونو رسوندسم دم در.

بعد از کلی کشمکش بین من و مامانم سر اینکه کی از چشمی در وضعیت راه پله رو چک کنه ، مامانم با یه وشگون حسابی منو سر جام نشوند و بلاخره بعد از جون به سر کردن من و کلی سئوال من جواب داد که : " خدا به خیر بگذرونه بازم از طبقه بالاست "

سریع پریدیمو یکی یه چادر سرمون کردیم که بریم ببینیم چه خبره که من بی چاره هنوز در رو کامل باز نکرده بودم که یهو در با تمام قدرت بطرفم اومد و منو به عقب پرت کردو پخش شدم روی زمین......

حدس میزدم در حال بیهوشی یا کما باید باشم اما وقتی چشمامو باز کردم نه تنها کسی به من اصلاً توجهی نداشت که تازه چشمم به خانم همسایه افتاد و پسر کوچیکش که بدون حجاب و با لباس راحتی خونه سر از خونه ی ما درآورده بود.....!!!

موهاش رو انگار یه برق 2200 ولت گرفته باشه ، به حالتی که البته مد هستش و فکر کنم بهش می گن فشن روی سرش سیخ شده بود....رو صورتش بی برو برگرد جای 5 تا انگشت با ابهت شوهرش رو راحت می شد دید.... پیرهنش هم به گمونم مثل قصه ی کشمکش یوسف و زلیخا با یه کم تغییر البته خوشونت آمیز تر تا کمرش جر خورده بود....

پسرش هم که تحت اون شرایط وخیم فکر کنم دیگه زبون هیچ آدمی زادی رو نمی فهمید چون فقط داشت جیغ می کشید....!!!

چیزی نمونده بود که همونطور پخش رو زمین شاخ در بیارم که زن بد بخت بریده بریده بین گریه هاش صداش دراومد که تو رو خدا منو ببخشید اما اگه برگردم خونه منو می کشه.....!!!

مامانم سعی میکرد آرومش کنه و آروم دستش رو گرفت و بردش طرف مبلها و من تازه داشتم خودمو از رو زمین جمع می کردم و نگاه پر حسرتم به سفره افطاری بود که زنگ در با قدرت هر چه تمامتر دراومد . یه لحظه فکر کردم شوهر روانی این خانمه اما همینکه از چشمی در نگاه کردم حجم انبوهی از خانمهای همسایه رو دیدم  که معلوم بود از فرط فضولی اونا هم سفره های افطارشون رو نصفه گذاشتن تا بفهمن تو خونه ما چه خبره....

خلاصه جاتون خالی همهمه ای بود و نگاههای گرسنه ی من که همچنان به سفره ی افطاری بود که با وجود این خیل عظیم از همسایه ها هر لحظه یه تیکه اش خودره می شد و کم کم می رفت که منو در حسرت خودش باقی بذاره....

و در نهایت بعد از یه ساعت گریه و جیغ و داد  مادر و پسر متوجه شدیم که شوهر خانم به این دلیل که 1 ساعت قبل از اذان خانم واسه خریدن نون میره بیرون و شوهر بر اثر تماس تلفنی از نبودنش تو خونه مطلع می شه به محض رسیدن به خونه خانم رو به باد کتک می گیره که یالا بگو کجا رفته بودی؟؟!!!

و وقتی خانم سعی می کنه به شوهرش بفهمونه که بابا رفتم نون بخرم  آقا تازه شروع می کنه که یالا بگو این نونا رو کی آوره خونه من؟؟؟......!!!

خلاصه بعد از کتک کاری مفصل بیرونش می کنه که برو همونجایی که بودی......

در این مورد که خانم همسایه منزل ما نبود شکی ندارم ولی به هر حال مهمون ما شد و بلاخره با وساطت همسایه ها به خونش برگشت تا داستان بعدی، اما حسرت اون سفره با آش و سبزی پلویی که مامانم پخته بود و همسایه ها مثل جارو برقی نیست و نابودش کردن به دلم موند....

نیازمند دعاهای سبز شما هستیم برای آقای همسایه ی ما و همه ی آقاهای همسایه ای که به دعاهای شما برای شفا نیازمندند

منتّی بر سر ما می ذارید....یادتون نرههههههههههههههههه

التماس دعا.


بیست و یکم شهریور 1387 به خط خطی parisa




بیستم شهریور 1387 به خط خطی parisa



وصیت نامه......
خدا وصیت منو گوش بده نامه ام رو بخون شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون میسبارمش بهت میرم تمام تار و پودم ویه وقت نیاد برنجوونیش کسل کنی وجودم و خدا یه وقت کسی نیاد بدزد قلب سادش و کسی نیلد تو زندگیش بشینه زیر سایش و بهش بگه دوسش داره خیلی بده زمونمون خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

امروز قرار من و تو از هم دیگه جدا بشیم امروز قرار نم نمه گریه ی بی صدا بشم تو کوچه های بی کسی نیستی و پرسه می زنم آی آدما نگاه کنید غریبه ی شهرتون منم یادش به خیر من وتو و یه قلب پاک و بی غرور بودیم حالا چی شد عوض شدی دلت کجاست

من تو رو عاشق می کنم هر جور شده حتی به زور کی می خواد تو رو ازم بگیره کاش خدا از رو زمین برش داره ما باید فردا رو از دنیا بگیریم من اگه ازت جدا شم میمیرم وای اگه فردا بیا تنها میمونم

خدا شاید این عشقی که من میگم و تو نشناسی نزدیکترینه من اونه خیلی دوسش دارم راستی یادم نره بهت بگم عزیزترینه من اونه خودم مهم نیست اما اونو نذاری تنها بمونه وقتی که حرسش می گیره می گه ازم بدش میاد اما وقتی آروم می شه میبینه من بغضم گرفت حالا که می خوای از من جدا بشی غزل بیا به یاد اون روزایی که با هم بودیم من و دعا کن یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت من و ترکم کنی با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده هنوز چیزی نگذشته دوریت منو زجرم میده

عزیزم یادت نره دنیا دو روز نمی خوام فردا دلت واسم بسوزه ای خدا حتی اگه دوسم نداره تو می تونی نذاری تنهام بذاره

 آی آدما که وصیت من و گوش می کنید آی شمایی که می گیرید رو دوشتون جنازه ی من دستای من و از توی تابوت بیرون بذارید تا که بدونند هیچی از این دنیا نبردم و خالیند این دستای من تو رو خدا موهای منو شونه نکشید تا که بدونند دست نوازش نکشیدن رو سر من

من همونیم که که دوسش داشتم همه ی هستیم و باختم اما افسوس هرگز نکردی احساس من همونیم که اشکم و در میاوردی پا رو دلم گذاشتی هههههههههههههههههههههی خدا

قسم خوردی به اون خدا که نمی شی ازم جدا آخه مگه تو خدا نداری


بیستم شهریور 1387 به خط خطی 



پس از مرگ....
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد ? نميخواهو بدانم کوزه گرازخاک اندامم چه خواهد ساخت?

ولي بسيار مشتاقم? که از خاک گلويم سوتکي سازد? گلويم سوتکي باشد? بدست کودکي گستاخ و

بازيگوش و او يکريز و پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را

آشفته تر سازد? بدين سان بشکند در من? سکوت مرگبارم


نوزدهم شهریور 1387 به خط خطی parisa



تنها شدم ....

ديگه باورم شده تنها شدم هيچكي نيست دست توي دستام بذاره ديگه آرزوم اينه ببينمت سر رو

شونه هات بذارم دوباره هر شب خوابتو مي بينم اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم خواستي

كه فراموشت كنم ولي اينو از دلم نخواه نمي تونم مي دوني تنها شدن حقم نبود مني كه هميشه

عاشقت بودم تو برو سفر فراموشم بكن اما من هميشه عاشق مي مونم با تو بودن فقط تو خواب و

خيال رفتي از پيشم هنوزم رفتنت واسم سواله رفتي سفر با رفتنت سوختم و خاكستر شدم خواستم

كه از يادم بري رفتي و عاشق تر شدم


نوزدهم شهریور 1387 به خط خطی 



::::...وحید...::::

 

 

چقدر دلم برات تنگ شده بود ...صداتو که از پشت گوشی به زور می شنیدم دلم داشت پرپر می زد...نمی دونم چه جوری خودمو به گوشی چسبونده بودم تا بتونم صداتو بشنوم حتی یه لحظه پام سر خورد و چیزی نمونده بود سرم به میز بخوره اما اصلا حالیم نبود.

دلم نمی خواست که بدونی منم هستم چون می دونستم تحمل حتی سنگینیه سایه ی کمرنگ حضورم چقدر آزارت می ده ....داشتم از ذوق می مردم اما...

فکر میکردم شاید بفهمی اما باور نمی کردم که بخوای بخاطرش باهام دعوا کنی.

سخته ، سخته وقتی از قلب لحظات پر از عشق کسی برسی به اوج بیهوده شدن ، وقتی از اوج ابرهای آرزوهات سقوط کنی به قعر سیاه چال تنهاییهات...

وقتی هر روز چشمات رو عشق کسی باز کنی که تو لحظه هاش غریبه ای و هر شب وقتی سرتو رو بالش می ذاری با یه قطره اشکی که از گوشه چشمات پایین می ریزه براش یه جمله دعا کنی و از خدا بخوای خوشبخت خوشبختش کنه تا نکنه روزی بیاد که بازم بهت بگه نفرین نکرده ی تو دامنش رو گرفته...

نمی دونم صدام می کنی یا نه....نمی دونم اصلا یادم می یفتی یا نه....

برج آرزوهام نیمه کاره موند و زیر رگبار نگاه پر سرزنش مردم ، طعنه و کنایه ها، بین باور جوونه زدن یه عشق جدید تو قلب تو بدون من تخریب شد و از بین رفت ، من موندمو خرابه هایی روبروم و یه مشت خاطره که با یادآوریشون نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم.

تو که رفتی ، رفتی و لحظه هات رنگ دیگه ای واست گرفتن اما یه نگاه که به پشت سرت بندازی منو می بینی که بین خرابه های متروک دلم تو حسرت آشیونه ای کوچیک از محبتت موندم.

تو که رفتی ، ولی کاش می دیدی گرگهای گرسنه تو سردی زمستون دل یخ زدم چه بی باک بهم حمله ور شدن و منی که با دستای خالی فقط اسم تو رو فریاد می زدم.

همه فصلها اومدن و رفتن اما رفتی و ندیدی تو فصل یخ زده دلم هیچ گلی جوونه نزد و به چشمام بها ر رو هدیه نکرد.

چرا نفهمیدی وقتی چشمام پر از اشک بود دوستت  داشتم ، وقتی سرت داد میکشیدم دوستت داشتم ، وقتی بهت می خندیدم دوستت داشتم ، حتی وقتی دوستت نداشتم واسه این بود که دوستت داشتم...

برو ... برو و باور نکن که برات می مردم...برو....

می موندی یا نه ، باشی یا نه واسم همیشه همونی

دوستت دارم هر روز و همیشه

                                بیشتر از دیروز و کمتر از فردا...


هجدهم شهریور 1387 به خط خطی 



 

نمی دونم چرا....نمی دونم چرا بازم بعد از اینهمه مدت نمی تونیم بی جر و بحث و دعوا با هم حرف بزنیم.

دلم می خواد باهات حرف بزنم ، دلم می خواد بگم از همه خستگی ها و بی رحمی های روزگار ، دلم می خواد حرف بزنم و بشنوی که تو نبودنت چی ها به سرم اومدن و چی ها کشیدم ، دلم می خواد حرف بزنم و بگم ولی....ولی تا میام شروع کنم بازم بهونه می گیری ، هنوز حرفام به آخر نرسیده بازم قهر می کنی و تنهام می ذاری.تقصیر منه یا تو نمی دونم.....

مات و مبهوت تو لحظه های گنگ و مبهمم سرگردون می مونم. اما آخه دوام عشقت تو قلبم با همه ی بی مهریات دیدی که چه زیاد بود پس چرا گفتی که دوستت نداشتم ، قلبو به آتیش کشیدی ، حرفامو نا تموم گذاشتی و پر کشیدی....

یه دنیا حرف نگفته تو دلم خاک حسرت می خورن.

نه.......

نه شاید تو راست میگی.تا اومدم به خودم تکونی بدمو باور کنم که عاشقتم تو دیگه از طاقچه دلم پرکشیده بودی. دلم خزون زده بود و تو تو بهار دل یکی دیگه خونه کرده بودی.....

حرفام تو دلم زنجیر شد و محکوم به ابد.....

چی بگم ؟ از کجا بگم؟ کدومشو بگم؟.....دردی که با رفتنت تو وجودم ریشه دووند و جز یه روح خسته چیزی ازم باقی نذاشته......

تو رو بردن، بردن و از من گرفتن درست مقابل نگاه چشمای من. تو رفتی  رفتنت رو دیدم ، با دلی راضی از پیچ کوچه دلم گذشتی ، تو رو بردن و من تنها شاهد رفتنت بودم وقتی نقش گذرت تو خیسی چشمام نقش بسته بود و قلبم از نبودنت مشتهای محکمش رو به سینم می کوبید.

تقصیر من بود یا تو نمی دونم..........

             تو رو از دلم گرفتن و بردن درست مقابل نگاه چشمای خیس من...


سیزدهم شهریور 1387 به خط خطی parisa



بی تو

 

         اگه روزی خواستی بری جلوت رو نمیگیرم حتی دلم هم برات تنگ نمی شه ، قول می دم دیگه اسمت رو هم نیارم....

اما تو هم یه قول به من بده!!!!!

قول بده وقتی برگشتی یه شاخه گل روی سنگ قبرم بذاری

.

.

.

    آخه من بی تو دلیلی واسه زنده موندن ندارم........


دوازدهم شهریور 1387 به خط خطی parisa



:::مهونی:::

 

 

و بلاخره بازهم از راه رسید.......

یه مهمونیه دیگه و یه رمضان دیگه، با همه خوبیها و عاشقی هاش ، با همه تشنگی ها و خستگی ها و بی حالی هاش....

بازم از راه رسید یه رمضون دیگه که باز پای سفره های افطاری بشینیم و بازم شنیدن همون صدای آشنای همیشگی ربنا...........

بازم از راه می رسه سه شب قدری که توش سرنوشت یک سالمون رقم بخوره ، بازم دعا، مهمونی خدا، صفا و یه دنیا عاشقی و بازم منها شدن از دلبستگی های دنیا.

ما رو هم فراموش نکنید پای سفره های سحری و افطار.

 

التماس دعا 


یازدهم شهریور 1387 به خط خطی parisa




دهم شهریور 1387 به خط خطی parisa



فال دختر کولی

فال اون دختر کولی تو خیابون یادته 

          گفت دل شیشه ایمو می شکنی آسون یادته

                    تو می گفتی که دروغه ما همیشه با همیم

                            لحظه ی تلخ جدایی دلامون یادته

 

حالا هی نامه هار و به قاصدکها می سپارم

          می نویسم که هنوز مثل قدیم دوست دارم

                   قاصدکها توی دست باد می رن یه جای دور

                            من تو هر ترانه ای اسمتو صدبار می یارم

 

حالا که نامه ها رو گم می کنه نامه رسون

         نازنینم به خودت سلام ما رو برسون

                  نگو یادت نمی یاد اون همه حرفای قشنگ

                            نگو تکرار نمی شن خاطره های رنگارنگ

 

حالا من تو هر ترانه می شکنم هزار دفه

        حالا قصه مون شده عاشقی و این دل تنگ

                  تو همیشه دور دوری من همیشه پا به پات

                             چشم به را دیدنت منتظر زنگ صدات

 

 

ها جای قصه که هستی این حقیقت رو بدون

یه نفر تا ته دنیا نامه می فرسته برات........


ششم شهریور 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin