|
امروز میخوام یکی از عجیبترین خاطرات یکی از آشناهای دورم رو بنویسم...آشنایی که زیاد آشنا نبود اماخاطره ای تلخ که ازش به یادگار موند رو هیچ وقت از یاد نمی برم.......
زوج خوشبختی بودن و برای اینکه مال هم باشن سختی زیادی کشیدن و واقعاً عاشق هم بودن ، هر دو تحصیلکرده بودن و از دوره دانشگاه همدیگه رو می شناختن ، مژده مال اون شهر نبود اما بعد از ازدواج به این شهر اومد و با امیر همراه شد . امیر تو یه اداره دولتی کار می کرد و درآمد خوبی داشت و مژده هم توی یک شرکت خصوصی مشغول به کار بود ، اوایل زندگی مشترک امیر با اینکه چندبار مستقیم و یا غیر مستقیم به مژده فهمونده بود که علاقه ای به کار کردن اون نداره اما مژده هر بار به یه نحوی از زیر بار حرف امیر شونه خالی می کرد و همیشه بزرگترین دلیلش این بود که کار کردن برای من یه آرامش روحی به همراه داره به این امید که با وجود درآمدم هیچ وقت پشتم خالی نیست....
خود من هم با عقاید مژده موافق بودم و اونو به عنوان یه زن خودکفا باور داشتم اما خوب همیشه همه چیز واقعا هم اینطور نیست چون در زندگی چیزایی بالاتر هم وجود داره مثل عشق.....
بعد از یکسال و چندماه زندگی مشترک این موضوع تبدیل شد به یه مشکل بزرگ بین امیر و مژده... ولی اینبار نه امیر حاضر به کوتاه اومدن بود و نه مژده .... نمی دونم چرا و چطور کار یکدفعه به اونجا کشید و تقریبا کم کم تبدیل شد به یه جور لجبازی سر سختانه که خود اون دو نفر رو هم نابود کرد....
و بالاخره در نهایت ناباوری وبا وجود اصرار هر دو طرف دادگاه رای بر طلاق توافقی رو صادر کرد....
تقریباً همه چیز تموم شده بود جز 90 روز زمان عده که به عنوان آخرین مهلت قانونی به دو طرف داده میشه تا شاید تغییری در نظراتشون بدن اما.....
به درخواست مژده قرار شد اون این مدت رو خونه امیر بگذرونه و البته امیر هم با این تصمیم کاملاً موافقت کرد. نمیدونم چرا با این همه عشق چرا سعی در حل کردن مشکل نداشتن ....روزها میگذشت ، مژده به کار ادامه میداد و امیر ناباورانه هر روز شاهد گذشت لحظه ها و از دست دادن اون بود....
دیوونه وار همدیگرو دوست داشتن ، تو اون مدت دیگه با کسی در ارتباط نبودن تبدیل شده بودن به دو تا آدم منزوی و افسرده که مثل دو تا شمع در حال آب شدن بودند....
امیر بارها صدای فروخورده ی اشکهای مژده رو شنیده بود که گوشه ی اتاق خواب کز کرده و به عکس امیر چشم دوخته انگار که ار حالا دلتنگ اون شده ، مژده بارها امیر رو دیده بود که از پنجره به دور دتها خیره شده با اشکی که در عمق چشماش سوسو میزنه و یکباره بی اختیار پایین میریزه.....
روزها گذشت و بلاخره روز آخر فرا رسید....این مدت فرصت خوبی بود برای یادآوری گذشته و عشقی که به سختی به دست آورده بودن و اینکه زندگی بی هم براشون چقدر مشکله...بلاخره مژده به این باور رسید که بزرگترین امنیت روانی اون در زندگیش فقط امیره نه هیچ چیزه دیگه و بلاخره درخواست استعفایی رو که از ده روز قبل داده بود رو پیگیری کرد و بعد از موافقت همه مسئولین خوشحال و راضی با یه جعبه شیرینی راهی خونه شد در حالیکه از شادی در خودش نمی گنجید تا این خبر رو به امیر هم برسونه که حالا صدها برابر بیشتر از قبل دوسش داره....
وقتی جلوی در آپارتمان رسید متوجه شد که قفل در عوض شده .... احساس کرد پاهاش سست شدن ... چرا امیر این کار رو کرده بود.....ییعنی در آخرین روز مژده رو...............................
مدتی روی پله ها نشست بعد بلند شد شیرینی و فرم تسویه حسابش رو روی پله ها گذاشت و رفت..........
با اولین اتوبوس به سمت شهرتان.................................
دو سال و چند ماه گذشت و هر روز هم مثل جهنم و هیچ کس از ما دیگه از امیر خبری نداشت. مژده مثل شمع آب شده بود اما بلاخره با اصرار زیاد آشنایان و فامیل با پسری که به خواستگاری اومده بود آشنا و راضی به ازدواج شد....
تا اون روز.............
اون روز که مژده برای دادن کارت دعوت عروسیش به بعضی از همکارای قدیمی دوباره برگشت.......
اون روز یکی از همکارا به سراغش اومد و گفت اون روز نیم ساعت بعد از رفتن تو امیر به اینجا اومد و این کلید رو داد و گفت که بگم کلید در رو گم کرده و مجبور شده قفل در رو عوض کنه و اینم کلید قفل تازه است...................
خدایا باور نمی کنم یعنی..............
انگار دنیا دور سرمژده چرخید دیگه حرفی نزد تا اینکه چند ساعت بعد با منزل امیر تماس گرفت.
امیر خونه بود و انگار منتظر مژده....مژده می گفت اون روز امیر فقط یه جمله پرسید.....
بر می گردی...........؟؟؟
و مژده فقط یه جواب داده بود...........
امیر من دارم ازدواج می کنم.............امیر حالاچرا؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
اونروز امیر دیگه هیچ حرفی نزد و فقط یه صدا بین اون دو نفر سخن می گفت، صدا هق هق گریه های امیر و مژده که تو فضا پیچیده بود...............
اما واقعاً کی گناهکار بود امیر یا مژده...؟
|