تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



بزرگترین جنایتهای تاریخ

اینها فقط بچه ان....!!!

امروز می خوام یه سری عکس نشونتون بدم ، عکسایی که نا خواسته با دیدنشون قلب هر انسانی به درد می یاد.

نمی دونم چی شد که دیروز هوس کردم تو اینترنت این عکسها رو search  کنم اما با دیدنشون هم واقعاً قلبم درد گرفت.....

نمی دونم چرا ولی با دیدن این عکسها بی اختیار اشک می ریختم  نه فقط به این خاطر که فلسطینیهای مظلومی هستن که بین چنگالهای صهیونیستها اسیرن ، بلکه فقط به این دلیل که اونها هم انسانند............

مثل من و تو خیلی ها توی این دنیای بزرگ.

 

سهم این بچه ها از کودکی و خاطره های رنگارنگش فقط خشم و گلوله است ، گلوله ای که یکباره می یاد و سینه کوچیکش رو می شکافه.

شاید تمام هیجان و شادی کودکی شون توی بغضهای فروخوردشون خلاصه شده باشه.......این کودک واقعاً تروریسته؟؟؟!!!!

وب لاگ من سیاسی نیست ، خبری هم نیست اما از جنس احساسه ،از جنس حرفهایی که از دل بیرون میان و به دل میشینن. این وب لاگ متعلق به هیچ حرف و مطلب خاصی نیست متعلق به همه است ، متعلق به هر حرفی که گفتنی باشه و انسانی باشه، متعلق به همه حرفهایی که گاهی فقط با بغض و سکوت یا عمق یه عکس نوشته می شن ، متعلق به هر چیزی که شاید باید گفته بشه....

نمی دونم چطور میشه اینها رو دید و چیزی نگفت....!!!

به کدوم گناه کودکی به دنیا می یاد ، بین فقر و شکنجه و گلوله و به کدوم گناه با یه جنایت وحشی گرانه چراغ زندگیش بین خواب شیرین کودکی اش خاموش می شه؟؟

 

این فقط یه تیکه کوچیکی از جنایتهای امثال بوش و شارونه ، و خیلی از جنایتکارای دیگه که ای کاش قلم من قادر به درک و بیان تمامش بود.....

کاش می شد دنیا رو جور دیگه ای ساخت ، طوریکه توی چشم هیچ کودکی اشکی نبود.

کاش.....................

 


سی و یکم مرداد 1387 به خط خطی parisa



درخت عشق

 

 

150 سال مدت کمی نیست....

یاد اون سالها که می افتم قند در دلم آب می شه ، میعادگاه همه عشاق من بودم ، زیر سایه ام می نشستند و از زندگی فداشون صحبت می کردند...

سرانجام یه قلب روی بدنم حک می کردند و بعد هم اسمشون رو کنار قلب حک می کردند....

و چقدر خوشبخت بودم که ناظر این همه عشق پاک بودم. اما حالا چند سالیه که فقط باید دروغ عشاق نماها رو بشنوم .

بعضی وقتها هم روی پوستم قلب حک می کنند اما معمولاً چند روز بعد اسم معشوقشون رو پاک می کنند و اسم دیگه ای می نویسند....

یاد اون روزها که می افتم آتش می گیرم

فردا صبح اهالی اون شهر در کمال ناباوری دیدند که درخت کهنسال شهرشون آتش گرفته....!!!

 


سی و یکم مرداد 1387 به خط خطی parisa



غرور

 

          وای از این لحظه ها که چه سریع در گذرند....

                        

                                        و من و تو ،

                                          

                                             که هنوز دست غرور خود اسیریم مقابل ثانیه هایی که

                                             بی رحمانه در گذرند...........

 


بیست و پنجم مرداد 1387 به خط خطی parisa



دروغ بزرگ....

این داستانی که می خوام بگم واقعیت داره واسه اونایی که می خوان هر چیزی رو به هر قیمتی به دست بیارند حتی به قیمت بردن آبروی دیگران....

آرمین یه پسری بود که به خودش میرسید که البته دیگران و اطرافیانش می گفتند که خوشگل و خوش تیپه(باور نکنید)

یه روز که آرمین داشت به خونشون می رفت یک دختر که اونم تیپ و قیافه داشت جلو شو گرفت (اسم این دخترسونیا بود از همسایه های آرمین) بعد از احوال پرسی یه جورایی به آرمین پیشنهاد دوستی داد. آرمین که می دونست عشق بین خودش اون پایداری نداره بهش جوابی ندادی و گفت از این رابطه ها خوشش نمیاد و رفت اما سونیا دست بردار نبود و خیلی دوست داشت با آرمین دوست باشه وارتباط بیشتری داشته باشه سونیا به هر درزد نشد که تصمیم گرفت یه کاری کنه که یا آرمین با اون دوست شه یا با هیچ کسه دیگه ای دوست نشه واسه همین یه تهمت بزرگی به آرمین زد و گفت که آرمین دیشب خونمون بوده و.........

این دروغ بزرگ به سرعت تو اون محله پیچید و به گوش آرمین رسید. آرمین اولش ساده می گرفت اما کمی نگذشت که رفتار همه با اون فرق کرد از درو همسایه گرفته تا حتی مادرش.

از اون روز بود که آرمین دیگه آرمین همیشگی نبود تو بهت و نا باوری یه سکوته سردی تمام وجودشو گرفته بود نگاه همه نسبت به آرمین فرق کرده بود همه فکر می کردند که همه ی اون تهمت ها که به آرمین نسبت دادن راسته گاهی اوقات که از کوچه رد می شد وقتی به همسایه ها سلام می کرد به جای جواب سلام با تکون دادن سر و نگاه معنی داری روبرو می شد اونوقت آرمین سرشو پایین مینداخت و خیلی بی صدا اشک تو چشماش جمع می شد و سعی می کرد هر چه سریعتر به خونه برسه اما تو خونه هم بهتر از بیرون نبود

آرمین هیچ کس و نداشت که باهاش درد دل کنه یا پیشش گریه کنه یا حتی بهش بگه که اون اینکارا رو نکرده بگه که از دنیاش و زندگیش سیر شده... نه آرمین هیچ کس و نداشت یعنی همه رو ازش گرفتن به جرم بی گناهی......

از اون موقع بود که آرمین شبها رو با گذاشتنه سرش رو شونه های سنگیه روزگار و گریه کردن به صبح می رسوند اون دوبار دست به خودکشی زد که نا موفق بود

به نظر شما عشق یعنی این؟

عشق رو باید به زور گرفت؟ حتی به قیمت بردن آبّروی دیگری؟آیا حق آرمین بود؟مگه آرمین حق انتخاب نداشت؟ آرمین باید پیشنهاد دوستیه سونیا رو قبول می کرد؟

این سوالهایی بود که همش آرمین از خودش می پرسید و دنبال یه جواب برای اونا بود


بیست و یکم مرداد 1387 به خط خطی 



...پرنده ی عاشق...
 

چند وقت پیش یعنی خیلی وقت پیش یه عکس تو اینترنت دیدم که خیلی ناراحتم کرد...

شاید خیلیها اون عکس رو دیده باشن اما به قدری رو من اثر گذاشت که از دلم نیومد اینجا نیارمش...

حکایت یه عشقه ، عشقی که با مرگ هم از بین نمی ره!

قصه از این قراره که:

غروب یه روز شنبه پرنده ای که راهی طولانی رو برا غذا طی کرده بود موقع رد شدن از اتوبان با یه اتومبیل برخورد میکنه و می میره...!

پرنده دیگه ای که احتمالاً جفتش بوده با دیدن این اتفاق سعی می کنه با هل دادن جسد پرنده مرده بهش کمک کنه تا از اتوبان دور بشن .....

 

کمی بعد اتومبیل دیگه ای به طرف اونها می یاد و پرنده مرده رو به چند قدم اونطرفتر پرتاب می کنه بطوریکه به پشت روی زمین می افته!

اما پرنده دوم دوباره می یاد و دوباره سعی میکنه تا اونو برگردونه تا از اونجا دور بشن...

پرنده دوم وقتی داره تلاش می کنه فریاد می زنه اما ....

پرنده مرده دیگه صدای اونو نمی شنوه.....

 

ماشینا همینطور در حال رد شدن از کنار اونها بودن و هر بار با سرعت اونا و به طرفی پرتاب می کردن

پرنده دوم بلاخره موفق می شه اونو به حالت اول برگردونه تا از اونجا دور شن اما.....

پرنده ی دیگه به طرف اونها می یاد و سعی مکی کنه به اون بفهمونه که عشقش دیگه مرده...!

اما اون باز هم تلاش میکنه تا شاید دوباره پرواز زیبای اونو ببینه ولی....

 

عکاس دیگه نتونسته بیشتر از این عکسی از اونها بگیره اما دیده که پرنده عاشق جسد پرنده مرده رو به کنار جاده برده مدتی اونجا کنارش مونده و بعد به تلخی از اون جدا شده....

 

ما آدما باید احساس رو از اونها یاد بگیریم....مگه نه؟؟؟؟؟

 

 

 


بیست و یکم مرداد 1387 به خط خطی 



هومن!
 

 

من زیاد نمی شناختمش ، یکی از همکلاسی های یکی از دوستای قدیمیم بود ، با هم توی دانشگاه آشنا شده بودن و یه جورایی به هم علاقه مند بودن....از طریق دوستم فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و همین بود که وقتی شنیدم دلم یکدفعه لرزید که چرا؟

هر دو سال دوم رشته ی برق بودن و جزو بهترینهای کلاساشون. حکیمه ( دوستم ) می گفت وقتی هومن سر صحبت با استادا رو باز می کرد هیچ کس جلودارش نبود انقدر خوب حرف می زد که دست آخر همه تحسینش می کردن حتی خود استادا.جزو بچه های معروف دانشگاه بود اما خیلی هم متواضع و مهربون!

حکیمه می گفت پای تیپ و قیافه که به میون میومد از خودش کم نمی ذاشت ، حرف کمک و گذشت هم که میومد جزو اولینها بود، روحش انقدر لطیف و ساده بود که گاهی با یه تلنگر مثل بچه ها اشک می ریخت ، اما آدمی نبود که زیر بار حرف زور بره.

خلاصه یه جورایی خیلی دوست داشتنی بود ، هنوزم وقتی حرف از هومن می یاد حکیمه مثل ابربهار اشک میریزه حتی بعد از گذشت 4 ماه ، نمی دونم شاید یاد هومن هرگز از یاد هیچ کدوممون نره.

زیاد اهل قول و قرار گذاشتن نبودن اهل دروغ و دغل هم نبودن مثل بعضی هااااااااااا ، اونروز که با هم توی پارک قرار گذاشتن قرار بود فرداش هومن به یه سفر 10 روزه بره .

فقط همدیگه رو دوست داشتن ، فقط می خواست انقدر کنار حکیمه باشه که جای دلتنگی های آینده رو پر کنه ، فقط می خواست 1 ساعت فقط 1 ساعت از عمرش تواون روز فقط مال خودش و تنها عشقش باشه اما...

وقتی مامورا مثل قاتلها یا جا نیاااا دورشونو گرفتن و سوار ماشینشون کردن و بردن انگار تنگ حساس و شیشه ای قلبش شکست.

وقتی بخاطر 1 ساعتی که هنوز 15 دقیقه اش نگذشته بود و حق زندگی کردن واسه خودشون رو تو اون 1 ساعت هم نداشتن اونطور خوردشون کردن ، وقتی دادگاهی شد و دادسرا رفت ، وقتی به جرم 1 ساعت عاشقی 40 ضربه شلاق محکومش کردن ، وقتی سیلی محکم پدر به گناه نکرده صورتش رو سرخ کرد ، وقتی نگاههای سنگین مردم خوردش کرد و به تهمت کا رنکرده  فقط به جرم دوست داشتن تحقیرش کردن قلبی که پر از شور و نشاط جوونی بود جاش رو به انبوه غمها داد.

اونوقت بود که یه دفعه شکست.

وقتی مطمئن شد دیگه آبروی رفته بر نمی گرده ، وقتی حتی دیگه حکیمه رو نمی بینه یه دفعه شکست.

وقتی فقط واسه آخرین بار خواست با حکیمه حرف بزنه اما نذاشتن چون عاشقی جرمه شکست.

تو تاریکی یه نیمه شب که مثل روزگارش سیاه بود یه مشت قرص خورد ، تو تختش دراز کشید و دیگه بیدار نشد.

صبح اون روز دیگه هومن رو این زمین خاکی نبود. ولی به چه گناهی ؟

هومن نمرد ، خودکشی نکرد ، هومن رو کشتن!

حق زندگی رو ازش گرفتن با دزدیدن تمام آبروش ،

                                          

                                                      فقط به جرم 1 ساعت عاشقی!!!!

 

 


نوزدهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



نشاني...
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي

کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي

غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز

کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي


نوزدهم مرداد 1387 به خط خطی 



فرق دختر پسرای ایرونی
 

 

 

      دختر ها خیلی دوست دارن جای پسرها باشن اما  پسرها اصلاً دوست ندارن جای دخترها باشن

2-      اگه یه دختر به یه مشکل غیر قابل حل بر بخوره از خونه فرار می کنه اما اگه یه پسر یه مشکل غیر قابل حا داشته باشه اعضای خونواده رو از خونه فراری می کنه...

3-      یه دختر اگه دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی می کنه اما اگه یه پسر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خونوادش رو می کشه...!

4-       یه پسر اگه سه تا مشکل غیر قابل حل داشته  باشه یه هفته افسرده می شه بعد با سه تا مشکل کنار می یاد و زندگیشو می کنه اما تاکنون دختری دیده نشده که  سه تا مشکل داشته باشه چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی می کنن و به سه تا نمی رسه.!

5-      موهای دخترها از پسرها کوتاه تره!

6-      دخترها میخوان سر پسرها کلاه بذارن اما عاقبت سر خودشون کلاه می ره  اما پسرها می خوان سر هر موجود زنده ای که می بینن کلاه بذارن و عاقبت هم موفق می شن.

7-      نقطه قوت پسرها چشماشونه اما نقطه قوت دخترها چشم و دهن و ابرو و دماغ و.... هست.

8-      دخترها با اینکه بیشتر از پسرها قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت می کنن اما خیلی بیشتر از پسرها تصادف می کنن و در هر تصادفی رد پای یه دختر به چشم می خوره...!

9-      دخترها فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یه رابطه ی خوب و مداوم صداقت و راستگویی ولی پسرها مطمئن هستن که بهترین راه دروغگویی و سوتی گرفتن از طرف مقابله!

10-  دختر ها از درس و مدسه بیزارن اما پسرها از درس و مدرسه فرارین!

11-  پسرها به هم حسودی نمی کنن اما دخترها چرا.....!

12-  اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه سعی می کنید با اون دختر آشنا شید اما اگه خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم میخورید هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید...

13-  دخترها زیر بار حرف زور نمی رن اما پسرها خودشون حرف زور می زنن.

14-  دخترها زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن اما پسرها در غذا.

15-  اگه یه دختر در یه جمع سوتی بده دیگه تا آخر حرف نمی زنه اما پسرها در یه جمع کارشون فقط سوتی دادنه!

16-   یه دختر اگه 24 ساعت با دوست پسرش حرف نزنه افسرده می شه اما اگه یه پسر 24 ساعت با دوست دخترش حرف نزنه با اون یکی دو ست دخترش حرف می زنه!

17-   پسرها می دونن جنبش فمینیسم چیه واسه همین ازش متنفرن اما دخترها نمی دونن چیه واسه همین طرفدارشن!

18-  اگه از یه دختر تو خیابون بپرسن ساعت چنده میگه : ساعت 7 اما اگه از یه پسر تو خیابون بپرسن ساعت چنده می گه : ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه اینم شمارم..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

19-  اگه یه دختر به یه پسر نگاه کنه پسره فکر می کنه چقدر خوش تیپه اما اگه یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر می کنه پسره چقدر بی چشم و رو هستش!

20-  دختر ترشیده می شه پسر بر عکس پخته تر میشه ....!

21-  بعد از خوندن این مطلب پسرا 2 دقیقه فکر می کنن تا مفهوم رو بفهمن و چون نمی فهمن می زنن زیر خنده و میگن خیلی با حال بود اما دخترا بعد از خوندن مطلب 2 ساعت حرص می خورن و چون در نهایت مفهوم رو نمی فهمن به نویسنده ایمیل می زنن و فحش می دن!!!!!!!!!!

 

( البته فحشدادن هم یکی دیکگه از کارای دختراس ....نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!)

 


نوزدهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



دلم می خواهد
 

باز هم امروز نگاههایت را بیاد آوردم

 

که چه عاشقانه مرا مینگریستی

 

دلم می خواهد فقط من باشم و تو

 

و شبی آرام و خلوتی عاشقانه

 

که در آن تنها تصویر من است که در درخشش چشمان تو پیداست

 

دلم می خواهد که نام مرا با زمزمه عشق در گوشم بخوانی

 

و من در آرامش این نوای عاشقانه

 

سر بر شانه های گرم تو بگذارم

 

با قلبی مملو از عشق تو را بنگرم و بگویم که دوستت دارم....

 

دوستت دارم

 


هجدهم مرداد 1387 به خط خطی 



 

 

 

 


هجدهم مرداد 1387 به خط خطی 



برای تو
 

سالهاست که دلم در خون خود می غلتد و بهار زندگیم را فراموش کرده ام .... سالهاست که زندگیم را در اوج خزان می گذرانم و بغض خفه شده در گلویم را کسی نمی شنود.

دیگر نایی برای فریاد نیست چون تو رفتی........................................

و آن زمان که توغروب کردی چه زیبا شکستم و برای همیشه زیستن را بر خود حرام کردم تا به همه بگویم که مجنون یکی نیست......

نمی دانم ، بعد از تو چه باید گفت ، اما می خواهم بگویم برای تو مردن چه زیباست.......

.


هجدهم مرداد 1387 به خط خطی 



 

سلام تعدادی از سایتهایی که میتونید راحت و سریع بدون نیاز به ثبت نام و ... برای آپلود فایلهاتون استفاده کنید....امیدوارم مفید باشن

 

 

 آپلود عکس تا 500 کیلو بایت                                                 

http://www.hostedpictures.com

 

http://img.majidonline.com

آپلود عکس تا 1 مگا بایت

www.uploadr.com

آپلود هر نوع فایل تا 300 مگابایت

www.irapic.com

عکس تا 400 کیلو بایت

www.moohoad.com

http://www.mp3-upload.net

هر نوع فایل تا 12 مگا بایت

www.tinypic.com

آپلود عکس تا 250کیلو بایت

http://www.speedyshare.com

آپلود هر نوع فایل تا 24 مگا بایت

www.kazimages.com

آپلود عکس تا 100 کیلو بایت

 


هجدهم مرداد 1387 به خط خطی 



تو...
 

 

خوب که فکر میکنم یقینم نسبت به این موضوع بیشتر می شه که تو هرگز نمی تونی حتی برای لحظه ای خودت رو جای من تصور کنی، منو که دلخوش به غروبهای غمگین و بارونی هستم و کوچه پس کوچه هایی که زیر قدم هام کز کرده و درو دیوارهایی که سایه نسیم رو بر شانه های خودش احساس می کنند.

من تنهام مثل همیشه و این بار به جای اسشمام بوی عطر تو ترنم بارون تمام وجودم رو پر می کنه......

دلتنگی های همیشگیم دوباره به سراغم اومدن، حالا مثل سابق دلم برای گلهای دود گرفته داخل بلوار میسوزه...دیگه دلم برای قدم زدن با تو تنگ نیست ، به نیمکت های خیس و پیاده روهای منزوی فکر نمی کنم ، حالا تنها به آسمونخیره میشم تا ستاره ای که سالهاست گمش کردم رو پیدا کنم.

تو باید می رفتی.....گلی که عطرش را در مشامهای زیادی پراکنده کرده و به ریشه کردن تو گلدون بسنده نمی کرد ، حالا دیگه شادابی گذشته رو در گلبرگ هات نمی بینم لبخند هات کمرنگ شده ...با همه نامهربونیات واسم دردآوره............

دلم برای لحظه های منزویم تنگ شده ، تو دل خوشه بوی اسانسهای مصنوعی و شونه های ترد و نگاههای دیگرونی و عصر روزهایی که تو خیابونهای پر ازدحام شونه به شونه نگاههای دلزده از خود لحظه ها رو به فراموشی بسپاری اما من به سکوت معتادم و به دستمالی که پر شده از ترنم یه نگاه و خاطره های یه سلام....

من مسافرم ، تو خیابونهای غربت زده این شهر، مسافری غریبه با نگاهها و عطر ادکلن های مختلف و قول و قرارهای بی پایه و اساس آدمهای دلزده از خود....مسافری با باری از رویاها و خاطره های به یاد موندنی و اینا رو فقط برای تو نوشتم ، تویی که ،

                                                    

 

 دیگه نمی شناسمت................................

 

 

 


هفدهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



التماس
 

هرکی اومد شکست و رفت بیا تو نشکن این دل و...

مرهم بزار رو زخم من از پیش من هیچ وقت نرو...

نگو که خسته پام دیگه نا ندارم بیشتر از این...

هی حرف نومیدی نزن ما به هم می رسیم همین...

منو و تو با هم می تونیم بسازیم اون دونیایی رو...

که تا آخر با هم باشیم از یاد ببریم تنهایی رو...

می خوام همه خاطر خواهات دق بکنن از عشقمون...

بذار حسودا کور بشن تو حسرت احساسمون...

دیوونه ی نگاه تو منم که عاشق توام...

خیره به عکس تو می شم وقتی که دلتنگ توام...

ما از هم دیگه دوریمو ولی قلبمون نزدیکه...

میمیرم اگه تو قلبتو بدی به غریبه...

آرزوی داشتن تو تنها آرزوی منه...

تو نباشی ای گلکم دلم بی تو جون می کَنه...

تنهاترین مرد زمین می شم اگه تو تنهام بذاری...

باور نمی کنم روزی تو بگی که دوستم نداری...

من مثل ماهی می مونم تو دریای نگاه تو...

دریاتو از ماهی نگیر می میرم من بدون تو...

می ترسم که یه روز بری فراموش کنی عشقمو...

می ترسم تو اوج عشقت بگی برو پیشم نمون...

من تو نگاه معصومت تموم دنیامو دیدم...

دنیای  با تو بودنو مثل گل از نگات چیدم...

اگه تو نباشی میمیرم تو واسه قلبم نفسی...

نمیخوام قسمتت کنم تو عشقمو با هیچ کسی...

اگه خواستن و بودنت واسه دلم یه اشتباس...

تو بهترین اشتباهی که اونم از لطف خداست.......................

 

 


شانزدهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



من هم خوب فهمیدم وفا یعنی خداحافظ ...
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
من می خوام که زود
یرم آخه سخته زنده موندن

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری................

شانزدهم مرداد 1387 به خط خطی 



شیده
 

 

غروب شده بود و دریا بر خلاف همیشه آرام بود، از خانه ای که اجاره کرده بودند تا دریا چند قدم بیشتر فاصله نبود ...

سهیل حوصله مسافرت نداشت اما آنقدر ذهنش درگیر بود که با این وضع به کارهایش هم نمی رسید، از 3 -4 ماه قبل که یکباره دست و دلش لرزید دیگر حوصله هیچ کاری را نداشت...

هوای داخل سوئیت گرم بود و شیده دلش آسمان آبی را می خواست ...دریا سراسر زیبایی بود و این آرامش ناخواسته اشک در چشمهای شیده جاری کرد و زیر لب زمزمه کرد، سیامک سلام منم مرا به یاد داری؟ هنوز به یاد توام تویی که مرا تنها گذاشتی و رفتی ...رفتی....

تا روزی که احساس می کرد سهیل تکیه گاه اوست تلاش می کرد دیگر به سیامک فکر نکند اما حالا...

زمانیکه سیامک به خواستگاری اش آمد جوانی پر شور و نشاط بود ، فرزند ارشد خانواده که می خواست اولین عروس را به خانه ببرد، بعد از چند سال نامزدی یکی از روزهایی که شیده در خوا ب بود زنگ بی موقع تلفن همه لحظه های زندگی او را سیاه کرد...

از آن به بعد دیگر هرگز نتوانست به کس دیگری فکر کند....هر صبح در خیابان خلوت ظاهر می شد قدم می زد، به محل کارش می رسید و ساعتها بعد وقتی غروب آسمان را به سیاهی می سپرد صدای قدمهایش همان سکوت خیابان را می شکست. پرستاری در یک مرکز معلواین او را از دردهای خودش جدا می کرد....

یکی از روزها نگاهی او را به خود جلب کرد انگار چشمهای سیامک بود که مدتها او را زیرنظر داشت و بلاخره روزی با لبخند مهمان خانه پدری شیده شد و بی مقدمه گفت : آمده ام تا در کنار یکدیگر هر دو غمهایمان را فراموش کنیم.....

نمیخواست بعد از سیامک به دیگری فکر کند اما او آنقدر آمدو رفت تا دل شیده نرم شد.

با سهیل زندگی تازه ای شروع کرد ، سهیل هم مانند او نامزدش را در زلزله از دست داده بود و می توانست احساس شیده را درک کند، می گفت : سراسر قلب من مال توست شیده اما آن گوشه یادگار حضور اوست همانطور که سیامک همیشه در قلب تو جاودانه است. سهیل فقط می خواست با شیده صادق باشد ، او شاد و پر تحرک بود و مهربان و صمیمی و مگر میشد شیده او را دوست نداشته باشد.

حاصل 4 سال زندگی مشترک آنها دختری بود که چنر روز بعد از تولد بعلت نارسایی قلبی از دنیا رفت....بعد از آن هر دو احساس کردند دیگر نباید به تولد فرزند دیگری فکر کنند.......

از بهار امسال که به اصرار سهیل به شیراز و کرمان و یزد رفتند سهیل یکباره عوض شد . شیده فکر می کرد شاید تداعی خاطرات گذشته نامزدش است اما با گذشت چند ماه هنوز سهیل به خود نیامده بود.

سهیل پاکتر از آن بود که بتوان در موردش قضاوت عجولانه ای کرد این بود که شیده با یکی از دوستانش تصمیم گرفت تا سر از کار سهیل درآورد. ...شاید اگر دوست شیده تماس نمی گرفت و اسرار سهیل را برملا نمی کرد شیده می توانست سهیل را به زندگی برگرداند ولی..................................

به سوئیت برگشت ،سهیل هنوز خواب بود. چمدانش را بست ، اشکهایی که از دلش می جوشید و روی صورتش جاری بود را با دست پاک کرد تا نزدیک سهیل آمد خم شد و آرام صورتش را بوسید....و زیر لب نالید، برایت آرزوی خوشبختی می کنم...................

کاغذی را که چند ساعت قبل نوشته بود کنار سر سهیل گذاشت و بی صدا رفت.........غمگین بود اما احساس سبکی می کرد ، سهیل را دوست داشت اما به این باور رسیده بود که عشق یعنی همین......

در سوئیت همه چیز آرام بود و سهیل هنوز خواب بود ، نسیم جان گرفت وزید و کاغذ را روی زمین انداخت..

زمزمه شیده وقتی آن جملات را می نوشت به گوش می رسید،

سهیل تو 4 سال در کنارم بودی و شاید اگر تو نبودی دیگر هرگز نمی توانستم به زندگی لبخند بزنم. بخاطر 4 سال خوشبختی از تو ممنونم. می دانم مینای تو زنده است و می دانم که اینرا میدانی....

شاید اگر بعد از آن حادثه ترک دیار نمی کردی زودتر او را می یافتی. او هنوز منتظر توست و مثل من محتاج کمک تو.

از بهار امسال همه قلب تو او را فریاد می زند و من نمی توانم بیش از این مانع خوشبختی تو باشم.

آینده ات را به خودت می سپارم.

 

                                 خداحافظ . شیده

 

 


شانزدهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



عشق تو ....

عشق تو برایم زیبا تر از هر زیبایست و با شکوهتر از هر منظره ای است تو دنیای نا شناخته ای

بودی که فقط من آن را کشف کردم به اندازه ی همه ی دنیا دوستت دارم... به هر بوستانی که قدم

می گذارم خواستم برایت گلی بفرستم اما هر چه گشتم گل بی خار نیافتم و اکنون قلبم را که

عاری از هر گونه خار درونی است به تو تقدیم می کنم .

 

امیدوارم که پذیرایش باشی


شانزدهم مرداد 1387 به خط خطی 



بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم و آرزویم بود که یک

بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم حالا دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود

عاشق

 بود از سر بچگی هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم هیچکس حاضر

نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد


شانزدهم مرداد 1387 به خط خطی 



مادر..
 

 

تا حالا شده که بشینی و عمیق به این کلمه فکر کنی؟

مادر.....

شاید تا حالا بارها و بارها هر کدوممون راجع به کلمه مادر مطلب شنیده یا دیده باشیم و شاید هر بار توجهمون بهش بیشتر از چند دقیقه نبوده باشه....تا حالا شده از داشته هامون از فرصتهامون به خاطر کسی  که خیلی دوسش دارید بگذرید؟

شاید شده باشه اما اینم شده که بعدش هیچ انتظاری ازش نداشته باشیم؟

شده اگر این کاررو کردیم ولی ناسپاسی کنه  حتی لحظه ای ازش دلگیر نشیم؟شده اگه لازم شد بازم همون گذشت رو تکرار کنیم؟

شده هر روز و هر روز مقابلمون نا سپاسی کنه اما بازم دوسش داشته باشیم؟

اگه شاید فقط یه کم به خودمون نگاه کنیم معجزه های مهر مادر رو هر روز تو زندگیمون ببینیم.

اما چیزی که ما بهش هدیه می کنیم فقط نا سپاسی با نگاهها و کلامهای گزندمون....

مهر مادر معجزه ی عشقه....اما نه هر عشقی......

 

 

فقط عشقی از جنس خدا.............................................

.

.

.

.

.

.

.

.

جوجه هاش گرسنه بودند.طوفان همه  ماهی ها رو به اعماق دریا کشونده بود......

مرغ دریایی هر روز تکه ای از گوشت زیر بالش رو با منقار می کند و پنهونی به جوجه هاش می داد تا اونها رو از مرگ نجات بده.....

روزها گذشت، جوجه ها هر روز بزرگتر و قوی تر و مادر نحیف تر می شد. یه روز جوجه های جمع شدند چون می خواستند در مورد موضوع مهمی با مادر صحبت کنند.

اونها به مادر گفتند که  از مزه گوشتی که هر روز می خورند خسته شدند................

.

.

.مادر...........

 

 


پانزدهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



بازگرد
 

 

قسم به عشقت ،به زیباییت که به وسعت آسمانهای دور است ، دوستت دارم

امشب برای من شب تلخی است ، شب تلخ دلتنگی است....

پس بازگرد در پی این ثانیه های سرد...

بازگرد ای حس غریب تنهاییم

بازگرد...........

 


پانزدهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



خاطره تلخ
 

امروز میخوام یکی از عجیبترین خاطرات یکی از آشناهای دورم رو بنویسم...آشنایی که زیاد آشنا نبود اماخاطره ای تلخ که ازش به یادگار موند رو هیچ وقت از یاد نمی برم.......

زوج خوشبختی بودن و برای اینکه مال هم باشن سختی زیادی کشیدن و واقعاً عاشق هم بودن ، هر دو تحصیلکرده بودن و از دوره دانشگاه همدیگه رو می شناختن ، مژده مال اون شهر نبود اما بعد از ازدواج به این شهر اومد و با امیر همراه شد . امیر تو یه اداره دولتی کار می کرد و درآمد خوبی داشت و مژده هم توی یک شرکت خصوصی مشغول به کار بود ، اوایل زندگی مشترک امیر با اینکه چندبار مستقیم و یا غیر مستقیم به مژده فهمونده بود که علاقه ای به کار کردن اون نداره اما مژده هر بار به یه نحوی از زیر بار حرف امیر شونه خالی می کرد و همیشه بزرگترین دلیلش این بود که کار کردن برای من یه آرامش روحی به همراه داره به این امید که با وجود درآمدم هیچ وقت پشتم خالی نیست....

خود من هم با عقاید مژده موافق بودم و اونو به عنوان یه زن خودکفا باور داشتم اما خوب همیشه همه چیز واقعا هم اینطور نیست چون در زندگی چیزایی بالاتر هم وجود داره مثل عشق.....

بعد از یکسال و چندماه زندگی مشترک این موضوع تبدیل شد به یه مشکل بزرگ بین امیر و مژده... ولی اینبار نه امیر حاضر به کوتاه اومدن بود و نه مژده .... نمی دونم چرا و چطور کار یکدفعه به اونجا کشید و تقریبا کم کم تبدیل شد به یه جور لجبازی سر سختانه که خود اون دو نفر رو هم نابود کرد....

و بالاخره در نهایت ناباوری وبا وجود اصرار هر دو طرف دادگاه رای بر طلاق توافقی رو صادر کرد....

تقریباً همه چیز تموم شده بود جز 90 روز زمان عده که به عنوان آخرین مهلت قانونی به دو طرف داده میشه تا شاید تغییری در نظراتشون بدن اما.....

به درخواست مژده قرار شد اون این مدت رو خونه امیر بگذرونه و البته امیر هم با این تصمیم کاملاً موافقت کرد. نمیدونم چرا با این همه عشق چرا سعی در حل کردن مشکل نداشتن ....روزها میگذشت ، مژده به کار ادامه میداد و امیر ناباورانه هر روز شاهد گذشت لحظه ها و از دست دادن اون بود....

دیوونه وار همدیگرو دوست داشتن ، تو اون مدت دیگه با کسی در ارتباط نبودن تبدیل شده بودن به دو تا آدم منزوی و افسرده که مثل دو تا شمع در حال آب شدن بودند....

امیر بارها صدای فروخورده ی اشکهای مژده رو شنیده بود که گوشه ی اتاق خواب کز کرده و به عکس امیر چشم دوخته انگار که ار حالا دلتنگ اون شده ، مژده بارها امیر رو دیده بود که  از پنجره به دور دتها خیره شده با اشکی که در عمق چشماش سوسو میزنه و یکباره بی اختیار پایین میریزه.....

روزها گذشت و بلاخره روز آخر فرا رسید....این مدت فرصت خوبی بود برای یادآوری گذشته و عشقی که به سختی به دست آورده بودن و اینکه زندگی بی هم براشون چقدر مشکله...بلاخره مژده به این باور رسید که بزرگترین امنیت روانی اون در زندگیش فقط امیره نه هیچ چیزه دیگه و بلاخره درخواست استعفایی رو که از ده روز قبل داده بود رو پیگیری کرد و بعد از موافقت همه مسئولین خوشحال و راضی با یه جعبه شیرینی راهی خونه شد در حالیکه از شادی در خودش نمی گنجید تا این خبر رو به امیر هم برسونه که حالا صدها برابر بیشتر از قبل دوسش داره....

وقتی جلوی در آپارتمان رسید متوجه شد که قفل در عوض شده .... احساس کرد پاهاش سست شدن ... چرا امیر این کار رو کرده بود.....ییعنی در آخرین روز مژده رو...............................

مدتی روی پله ها نشست بعد بلند شد شیرینی و فرم تسویه حسابش رو روی پله ها گذاشت و رفت..........

با اولین اتوبوس به سمت شهرتان.................................

دو سال و چند ماه گذشت و هر روز هم مثل جهنم و هیچ کس از ما دیگه از امیر خبری نداشت. مژده مثل شمع آب شده بود اما بلاخره با اصرار زیاد آشنایان و فامیل با پسری که به خواستگاری اومده بود آشنا و راضی به ازدواج شد....

تا اون روز.............

اون روز که مژده برای دادن کارت دعوت عروسیش به بعضی از همکارای قدیمی دوباره برگشت.......

اون روز یکی از همکارا به سراغش اومد و گفت اون روز نیم ساعت بعد از رفتن تو امیر به اینجا اومد و این کلید رو داد و گفت که بگم کلید در رو گم کرده و مجبور شده قفل در رو عوض کنه و اینم کلید قفل تازه است...................

خدایا باور نمی کنم یعنی..............

انگار دنیا دور سرمژده  چرخید دیگه حرفی نزد تا اینکه چند ساعت بعد با منزل امیر تماس گرفت.

امیر خونه بود و انگار منتظر مژده....مژده می گفت اون روز امیر فقط یه جمله پرسید.....

بر می گردی...........؟؟؟

و مژده فقط یه جواب داده بود...........

امیر من دارم ازدواج می کنم.............امیر حالاچرا؟؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

اونروز امیر دیگه هیچ حرفی نزد و فقط یه صدا بین اون دو نفر سخن می گفت، صدا هق هق گریه های امیر و مژده که تو فضا پیچیده بود...............

 

اما واقعاً کی گناهکار بود امیر یا مژده...؟

 

 

 


چهاردهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



غم...

 

 

 

 


چهاردهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



عشق
 

عشق یعنی سستی و دیوانگی...

         

             عشق یعنی با جهان بی گانگی...

                  

                       عشق یعنی شب تا سحر نخفتن...

                             

                                         یعنی سجده ای با اشکها...

                                         

 

 عشق یعنی سر به دار آویختن...

 

             عشق یعنی اشک حسرت ریختن...

          

                      عشق یعنی در جهان رسوا شدن...

                           

                                         سست و بی پروا شدن...

                                            

 

 سوختن تا ساختن...

 

            زندگی را باختن....

       

                       انتظار انتظار...

             

                              هر چه بینی عکس یار...

                          

 

 دیده بر در دوختن...

 

          در فراغش سوختن....

           

                      لحظه های ناب ناب...

                     

                             سوزش آه نهان....

                              

 

 معنی رنگین کمان...

 

          عاشق دل سوخته...

        

                   کشتی افروخته...

               

                       با پرستو پر زدن....

                       

                                      قطره و دریا شدن....

 

عشق یعنی قطعه شعری نا تمام........

 

                                         عشق یعنی بهترین حسن کلام..........                                          

 


چهاردهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



از یاد رفته

 

 

همه می گویند وقتی تو از آشیاهنه دلم پر کشیدی نگاهت شوق ماندن داشت ، اما زمانه دست تو را از آشیانه دلم کوتاه کرد.....

در فراق رفتنت پروانه ها قصه هجرت تو را افسانه ساختند و درختان این افسانه را بر برگهایشان نوشتند.

ببین چطور باد رفتنت را بهانه فریاد می کند و ابرها قصه این غصه را می بارند ،

گل جوانی ام در آخرین بهار زندگیت پژمرده شد.

رفتنت را بهانه کردم که بگویم هنوز خانه دلم از عطر خاطراتت خالی نشده.......

 

تقدیم به همه کسانی که رفته اند به دیاری دیگه اما خاطراتشون از یا ما نمی ره...

 

 

 


چهاردهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



یاد تو
 

 

بنام اوکه دلم را به مهمانی شقایقهای دشت چشمانت برد و بید مجنون دلم را با آب اشکانم سیراب کرد.....

دیشب باز خیالت بدجوری  به سرم زده بود...خیلی سعی کردم تورو از ذهنم بیرون کنم انگار که اصلاً نبودی اما...

بازم نشد، بازم مثل همیشه فقط خودم رو گول می زدم تو برای من فراموش شدنی نبودی....

وقتی بلند شدم و رفتم لب ایوون و به ماه و ستاره ها ی آسمون زل زدم ، وقتی یه نسیم خیلی ملایم تو این شبای گرم تابستون صورتم رو نوازش کرد خیالت خیلی قشنگتر بود....دلم می خواست پنجره های ذهنم رو باز کنم و مرغ دلم رو پرواز بدم تو خیال روزهای قشنگ با تو بودنم اما...

اما می ترسیدم ، می ترسیدم بیز بین خاطرات لحظه های قشنگمون یادم بیفته که چطور منو تنها گذاشتی و رفتی، یادم بیفته که چه بی انتها دوستت داشتم اما چه بی تفاوت از من گذشتی.....

دوباره یه نسیم دیگه وزید و منو به خودم برگردوند، دوباره چشم به آسمون می دوزم ، تو تصویر روشن ماه یاد عکست می افتم ، عکسی که حالا گوشه ی کشوی میزم مدتها ست قایمش کردم...از خودم....تا دیگه نبینمش.

تا دیگه نبینمش و چشمام با دیدنت پر اشک نشه و بی صدا فقط ازت نپرسه که چرا؟؟؟............

 

 

 


چهاردهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



 

 


چهاردهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



کاش
 

کاش می تونستم نشونت بدم واقعاً چقدر برام مهمی....مدت زیادی شاید نباشه که شناختمت اما چقدر بهت عادت کردم....

می دونم انقدر بهت گفتم که دوست دارم که دیگه برات عادت شده و دیگه شاید باور نداری اما این هیچ چیز رو در قلبم از عشقت کم نمی کنه، کم نمی شن اون لحظاتی که بازم بخوام بهت بگم که دوستت دارم....

سرم از شدت درد داره منفجر می شه ، دلم می خواد فقط واسه چند لحظه تو رویای قشنگ بودنت غرق بشم تا آروم آروم خوابم بگیره...بخوابم بدون اینکه اشکی تو چشام جمع شه یا بغضی گلومو محاصره کرده باشه...

کاش ، کاش می تونستم بی پروا دادبزنم و بگم با من بمون و بیرون کنم این حس عجیب دلتنگی رو از وجود هر دومون...

قلبم بدجوری در اضطرابه اینو باور کن...چشام ، ذهنم ، خیالم همه خستن اینم باور کن...

نمی دونم این چه حس غریبیه که همه وجودم رو پر از تردید می کنه، کاش می تونستی ببینی تو وجودم چه طوفانی بر پاست....شاخ و برگهای باغ های آرزوهام همه شکسته اند....تو آسمون دلم پرنده ای پر نمی زنه....پروانه ها و قاصدکها همه مردن...

فقط مونده یه دنیای سرد و تاریک و متروک ته تیکه های قلب پاره پاره شدم....

آخه اینا که جای تو نیست.....

چطور تو این زندان بی بهار محکومت کنم به حبس ابد...دوست دارم بال و پر باز کنی و پر بکشی حتی از ایوون دلم....

اما چرا باور نمی کنی که پر کشیدنت ، پرواز دادنت حتی با دستای خودم چیزی از دوست داشتن لحظه هام برای تو کم نمی کنه...

چرا وقتی می دونم خزون دلم خزون زدت می کنه تو رو به دل پر بهاری نسپارم ...؟

 

گاهی باید بگذری تا داشته باشی ........

 


چهاردهم مرداد 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin